تبليغاتX
پژوهش و گسترش ایرانشناسی - نگاهی به اندیشه های دکتر اسماعیل نوری علا درباره ملی گرایی _ بخش 3 :
 
پژوهش و گسترش ایرانشناسی
 
 
Iranology Dilate : جستارهای درباره تاریخ، فرهنگ، استوره، ادب و جشنهای ایران
 

بخش پیشین :

ادامه :

4- دکتر نوری علا مینویسد : "متأسفانه، همين تجربه در عهد محمدرضاشاه نيز تکرار شد و دربار ايران ديگرباره تصميم گرفت تا با استفاده از کورش و پاسارگاد و ايران باستان، ايدئولوژی شاه پرستی را احياء کند. محمد رضا شاه در برابر آرامگاه کورش از او بعنوان بنيان گزار حقوق بشر نبود که ستايش کرد بلکه تنها بين خود، بعنوان شاهنشاه ايران، با او، بعنوان شاهنشاه ايران، گفتگوئی را آغاز کرد که پنج شش سالی از آن نگذشته بکلی از محتوا تهی شد."

اینجانب وارون دکتر نوری علا می اندیشم که "کوروش بزرگ" و "پاسارگاد" و "ایران باستان" در میان ایرانیان فرهیخته دوران جنگ سرد از چندان اعتباری برخوردار نبودند که شاه بخواهد از آنها "استفاده" کرده و اعتبار بگیرد. (ایرانیان عامی که اصلا نمیدانستند کوروش کیست و پاسارگاد کجاست) گول سرشناسی کوروش بزرگ در محافل آکادمیک و انجمن های ایرانشناسی جهان را نخوریم. که چه آنزمان و چه امروز اندکی از مردمان جهان مفاخر تاریخی و فرهنگی ما را شناخته و اندکی از آنها که میشناسند آنرا به ما ایرانیان امروز پیوند میدهند. به گمان من این شاه بود که با این کار خویش، به آنها اعتبار بخشید. داوری با شما که پهلوی ها با کارهای خویش (از آشنا سازی دانش آموزان و دانشجویان با تاریخ باستان گرفته تا کارهایی مانند جشن های 2500 ساله و بها دادن به فرهنگ باستانی و مدام نام بردن از شخصیت های باستانی) به کوروش و ایران باستان اعتبار بخشیدند؟ و یا از آن بهره برداری کردند؟ من نیز به ویژه پس از خواندن کتاب "جنایات و مکافات" دکتر شجاع الدین شفا پی بردم که جشن های 2500 ساله آسیبی بزرگ به شاه و دولتش زد. اپوزیسیون درونی و رسانه های بیگانه چنان جنجال بزرگی برایش ساختند که اگر بگوییم جشن های 2500 ساله، در سرنگونی شاه موثر بود، بیراه نگفتیم. ولی این دید سیاسی قضیه است. از دید فرهنگی اگر پدران و مادران ما یکبار در عمرشان پاسارگاد و تخت جمشید و آرامگاه کوروش و چهره و لباس ایرانیان باستان را دیدند، آنرا از صفحه تلویزیون در جشن های 2500 ساله (که به صورت گسترده پخش شد) دیدند. و همچنین است مردمان دیگر کشورهای جهان که رسانه هایشان به جهت حضور سران کشورهایشان در ایران مجبور به دیدن اینها و شنیدن این نامها گشتند. پس بد نیست اگر بگوییم، شاه (شاید از سر اشتباه) نه کوروش و ایران باستان را فدای خود، که خود و رژیمش را فدای آنها گرداند. دکتر نوری علا چه در این جستار و جستارهای دیگر و چه در برنامه های تلویزیونی به همراه همسر فرهیخته شان خانم میرزادگی مدام به صورت ترجیع بند به تکرار این جمله میپردازند که شاه اگر به کوروش میپردازد، فقط به عنوان شاهنشاه بزرگ و بنیانگذار شاهنشاهی ایران است و نه مقام او به عنوان پدر حقوق بشر. چندین ایراد بر این نظر وارد است. نخست اینکه من هرگز موافق نیستم که فرهنگ و تاریخ ایران را در یک لوح که از سر خوش شانسی ما در خرابه های باستانی عراق یافت شد، تقلیل دهیم. بیایید فرض کنیم که بدشانس بودیم و این لوح یافت نمیشد. در این صورت شک نکنید که کوروش را پدر حقوق بشر نمیدانستند. (بدبختانه همین امروز هم در بسیاری جستارهای غربی خوانده ام که این مقام را به حمورابی داده اند!! و همین چندی پیش نشریه اشپیگل آلمان و سپس چند نشریه دیگر معتبر اروپایی با نادیده انگاشتن این لوح، کوروش را کسی از جنس چنگیز و تیمور خواندند!!) گمانم بهتر باشد که دکتر نوری علا و دیگر روشنفکران ملی گرای خوش فکر و مستقل ما، خیمه هویت و ملیت ما را بر روی یک استوانه گلی (منشور کوروش) بنا نکنند. دیگر اینکه تعجب میکنم که جناب نوری علا که در آنزمان پیگیر مسائل سیاسی بودند نمیدانند که در همان مراسم جشن های 2500 ساله، چند هزار نسخه از متن منشور کوروش در بابل (موسوم به اعلامیه حقوق بشر کوروش) به زبانهای گوناگون در میان مهمانان پخش گردید. تعجب میکنم که جناب نوری علا کتاب پاسخ به تاریخ و دیگر آثار و سخنرانی های شاه که در آن بارها به حقوق بشر کوروش اشاره کرده اند را ندیده اند. تعجب میکنم که جناب نوری علا مراسم جشن 50 سالگی دودمان پهلوی در شهر ری را ندیدند. در این برنامه "نخست وزیر" در برابر شاه و در برابر چشم مهمانان خارجی و میلیونها بیننده تلویزیونی در گشایش برنامه در سخنرانی خویش چنین آغاز میکند : "آن هنگام که کوروش بزرگ منشور حقوق بشر مینوشت، آنزمان که داریوش بزرگ تخت جمشید را میساخت. آنگاه که انوشیروان زنجیر عدل می آویخت..."و نمونه های بسیار دیگر که نمیدانم چرا منی که آنزمان هنوز زاده نشده بودم، از آن آگاهم و ایشان خیر؟

5 – ایشان در ادامه مینویسد : "اما او، در عين حال، از راه اختصاص بخود دادن کورش و مقام سياسی اش، بار ديگر به بحران هويتی جديد در جامعه دامن زد و، از طريق نوعی «برهان خلف»، عامل فرهنگ و تمدن پيش از اسلام را از مفهوم گستردهء «هويت ملی» خارج ساخت. آنگاه، مليون ايران هم، بار ديگر و از سر لجبازی با اين روند، به گذشتهء پيش از اسلام ايران و ارزش های انسانی پرورده شده در آن پشت کردند و يکسره در دام دينکاران مذهبی فرو افتادند و نردبامی برای برای بر شدن آنان به بام قدرت شدند."

دو پرسش در اینجا پیش می آید. نخست اینکه آیا شاه در جایگاه سیاسی کوروش نبود؟ در تاریخ میخوانیم که شاهان هخامنشی برای تاجگذاری به پاسارگاد رفته و در برابر آرامگاه بنیانگذار کشور و پدر ملت، سوگند وفاداری میخوردند. شاهان دودمان های پس از اسکندر هم با همه ناآشنایی با کوروش، با کندن تصویر خود در نقش رستم _آرامگاه شاهان هخامنشی_ خود را جانشین آنها میدانستند و شاهان و امیران پس از اسلام نیز همچنین خود را به باستانیان هم پیوند میکردند. نمیدانم چگونه انجام این عمل که نمونه برداری کاملی از سنت ایرانی است، محکوم گشته و به آن صفت "اختصاص به خود دادن" داده شده است؟! و از سوی دیگر در شگفتم که اقدام از سر لجبازی (اصطلاح خود دکتر نوری علا) برخی جریانات در دشمنی با هویت باستانی ایران که به بحران هویتی انجامید را چگونه میتوان گناهی بر گردن رژیم دانست؟! با این حساب باید گفت هر رژیمی که در آینده در ایران روی کار بیاید، باید از بها دادن به افتخارات تاریخی و فرهنگی ایران پرهیز کرده، سنت ها و آیین های باستانی را در دستور کار قرار ندهد. تا مبادا اپوزیسیونش از سر لجبازی با آن دشمنی نکرده و بحران هویتی ایجاد نگردد!! (بپذیریم که هر دولتی اپوزیسیونی لجباز خواهد داشت) که این وارون آرمانها و آرزوی های دکتر نوری علای ملی گرا و باستان دوست است. اتهام ایجاد بحران هویتی از سوی رژیم زمانی درست میبود که دستگاه فرهنگی آن رژیم، با ساخت هویتی جعلی و بیگانه و ناشناخته، به مبارزه با فرهنگ و هویت عوام میپرداخت. چیزی که البته دستگاه فرهنگی پس از انقلاب آنرا تبلیغ کرده و میکند. ولی رجوع به منابع به مایی که آنزمان را ندیده ایم چیزی وارون این را نشان میدهد. دستگاه فرهنگی آن رژیم با همه باستانگرایی اش، هرگز تاریخ و تمدن ایران پس از اسلام را نادیده نگرفت. حتا در همان جشنهای 2500 ساله که در نگاه نخست، نگاهی به باستان بود، سربازانی از همه دوره های تاریخ ایران از جمله صفویان و قاجاریه حضور داشتند. نام خیابانهای شهرهای کشور، نام تالارهای فرهنگی و آمفی تئاترهای دانشکده ها بیشتر به شخصیت ها و بزرگان دوران پس از اسلام مزین بود تا به ایرانیان باستان. در همین دوره آرامگاه همه عارفان و شاعران و دانشمندان پس از اسلام به شکلی آبرومندانه ساخته شد و برای آنانی که آرامگاه نداشتند، جایی یافته شده و برای آنان کنگره، همایش و سمینارهایی پرخرج با هزینه دولت گرفته شد. دستگاه فرهنگی آن رژیم با همه ایرانگرایی و سکولار بودنش، نه تنها به باورهای اسلامی مردم دهن کجی نکرد. بلکه در همه زمینه ها خود را _همچنانکه قانون اساسی مشروطه میخواست_ مدافع اسلام و تشیع شناساند. از گذاردن نامهای اسلامی بر شاهزادگان گرفته تا کمک های فراوان به عتبات عالیات و بازسازی مکانهای مقدس تشیع چه در ایران و چه در بیرون از ایران. گویی هرکس میخواهد درباره دستگاه فرهنگی آن رژیم داوری کند، لزوما باید بخشی را نادیده بگیرد. اسلامگرایان که دلیل مبارزه با آن رژیم را اسلامستیزی! رژیم میخواندند، نادیده میگرفتند که هنگام تاجگذاری شاه اذان پخش میشد. شاه همه ساله به سوگواری برای محرم میپرداخت و اکثریت قاطع مراجع تقلید شیعه رابطه بدی با او نداشتند و دستگاه دیپلماسی شاه بهترین ارتباط را با کشورهای مسلمان و عرب داشت. از این سو مخالفان لائیک آن رژیم، روند مدرنیزاسیون صورت گرفته در این دوران 57 ساله که ایران را وارون همسایگانش (پاکستان، افغانستان و کشورهای عربی) از قرون وسطا بیرون کشید و همچنین ایرانگرایی و ملی گرایی فرهنگی اش را نادیده انگاشته و احترام متقابل رژیم و روحانیت را دلیل نیرو گرفتن اسلامگراها و نتیجتا پیروزی انقلاب اسلامی میدانند!. گویی که پیش از محمد رضا شاه، مردم گوش به فرمان مراجع و علمای تشیع نبودند. گویی که پیش از او مردم به حکم جهاد باور نداشتند. گویی که مردم پیش از آن به خاطر دغدغه دینی به خیابان نمیریختند. فراموش میکنیم که مردم ایران در زمان قاجار به حکم یک مرجع تنباکوها را در آتش انداختند. به حکم مراجع به جنگ روسیه رفتند و با هدایت روحانیون به جریان مشروطه خواهی پیوستند. رضا شاه در آغاز کار مورد پشتیبانی روحانیون بود که توانست به محبوبیت برسد و بدون حمایت و رهبری روحانیون، نهضت ملی شدن نفت هیچ جای کاری نمیداشت. همچنانکه دیدیم دکتر مصدق با همه محبوبیت، آن هنگام که کاشانی را همراه داشت، در 30 تیر بر قوام و شاه پیروزی یافت و آن هنگام که کاشانی به سپاه مقابل پیوست، مخالفان به آسانی نوشیدن یک جرعه آب در 28 امرداد او را سرنگون کردند. دستگاه فرهنگی آن رژیم بهترین پیوند ممکن را میان "ایران" در برابر "اسلام"، "فرهنگ اصیل" در برابر "فرهنگ مدرن" و "سکولاریسم" در برابر "احترام به باورهای دینی ملت" برقرار ساخته بود. و این درحالی است که در همان دوران بیننده شدیدترین تندروی ها در محافل روشنفکری بودیم. گروهی چنان غرق در ایرانگرایی بودند که شبانه روز کارشان عرب ستیزی و اسلام ستیزی بود. و گروهی مانند مطهری به دشمنی با ایرانگرایی و باستانگرایی میپرداختند. گروهی چنان جذب مدرنیسم و پست مدرنیسم شده بودند که سخن از ملت و کشور و منافع ملی و تاریخ و هویت و فرهنگ ملی و سنت های اصیل را در دهکده جهانی و عصر گلوبالیزاسیون خنده آور میخواندند و از آن سو گروهی هنوز در قرون وسطا به سیر و سلوک میپرداحتند. گروهی به رژیم توصیه میکردند که راه ترکیه و کشورهای کمونیستی را در ایجاد محدودیت برای دین و دینداران برگزیند و گروهی به رژیم فشار می آوردند که یک سلطنت مذهبی ایجاد کرده و قدرت را با روحانیون تقسیم کند. در چنین فضایی از کشمکش ها که به دلیل باز شدن درهای فرهنگی کشور به روی جهان و برداشته شدن پرده آهنین 1400 ساله میان "جهان اسلام" و "جهان کفر" پس از انقلاب مشروطه طبیعی هم بود، انصافا رژیم در بیشینه موارد راه "میانه روی" و "تعادل" را نگه نداشت. و از افراط دوری جست. حتا همین امروز هم در گفتمان ایرانیان کنونی هنوز در موارد یاد شده بالا شدیدترین اختلاف نظرها را میبینیم. آنگاه است که مجبوریم سیاستهای فرهنگی دوران پهلوی در دو دوره خطرناک و بسیار حساس "دوران میان دو جنگ" و "دوران جنگ سرد" که با کوچکترین حرکت اشتباه کلیت و موجودیت کشور به نابودی کشیده میشد، را تحسین کرده و یا با دیدی وسواس گونه، "قابل قبول" بخوانیم.

6- ایشان در بخشهایی از نوشتار خود و همچنین در سخنرانی هایشان اعلام میکنند که "شاه پرستی" و "شاه محوری" یگانه میراث انحصاری ایران باستان از سوی پهلوی ها بوده است!. این با آنچه از تاریخ دوران پهلوی میدانیم در تناقض است. در اینجا جای آن نیست تا به انبوه اقدامات فرهنگی انجام گرفته در دوران پهلوی که بسیاری از آنها به دستور مقامات بالا صورت پذیرفت بپردازم. کاش دکتر نوری علا و هم اندیشان ایشان برای ما روشن میکردند که برای نمونه ایجاد فرهنگستان زبان و ادب، ایجاد کرسی های ایرانشناسی در دانشگاهها و پیوند برقرار کردن با آکادمی های بزرگ ایرانشناسی جهان، امکان و اجازه دادن به پژوهشگران باستانشناس برای پژوهش و بسیاری دیگر از کارهای دستگاه فرهنگی رژیم در زمینه ایرانشناسی و ایران پژوهی چه پیوندی به "شاه پرستی" و "شاه محوری" داشت؟ البته همچنان تاکید میکنم که وارون آنچه در نوشتارهای دکتر نوری علا به چشم میخورد، شاه پرستی (پرستش به معنای نگهبانی و نگهداری است. همین دعوا درباره آتش پرستی وجود دارد) چه از آن خوشمان بیاید و چه نیاید، یکی از پر رنگ ترین مصادیق فرهنگ و تاریخ ایران، نه فقط در دوران باستان که پس از اسلام است. به گونه ای که حتا جنبش مشروطیت که بیگمان برای از میان برداشتن قدرت مطلقه شاه پا گرفت، نیز نه تنها از دستگاه پادشاهی و مقام شاه قداست زدایی نکرد، بلکه همواره با افتخار خود را پشتیبان دستگاه سلطنت و شاه دوست میخواند (یعنی وارون فرانسه و برخی از دیگر کشورها، مشروطه خواهی ایرانیان هرگز سمت و سویی ضد سلطنت و شاه ستیز نیافت). حتا زمانی که شاهی از جنس محمد علی شاه با حمایت روسیه کمر به نابودی همه جانبه دستاوردهای جنبش مردم بست میبینیم که پس از پیروزی انقلابیون، نه تنها دستگاه پادشاهی سرنگون نمیگردد، بلکه ولیعهد همان شاه مشروطه ستیز با افتخار و احترام بر تخت نشانده شده و احترام شاه معزول نیز نگه داشته میشود. همچنین است که سردار سپه که به جهت خدماتش محبوب عام و خاص بود، پس از به راه انداختن ماجرای جمهوری رضا خانی، در آستانه سقوط قرار گرفت و اگر به موقع از موضع خود برنمیگشت، احتمالا از صفحه تاریخ ایران حذف میشد. همچنین است که پس از سرنگونی رضا شاه به دست اشغالگران، آنان پس از مشورت با افراد کاردان و مشاوران خویش پی میبرند که باید به نبودن رضا شاه در راس قدرت اکتفا کرده و سرنگونی رژیم و دستگاه را فراموش کنند (نمونه چنین چیزی را در ژاپن هم دیدیم که آمریکا پس از تسلیم بی قید و شرط آن با شناخت فرهنگ ژاپن، به باقی ماندن دستگاه پادشاهی رضایت داد). در جریان 28 امرداد نیز دیدیم که ملی گرایان پس از اینکه قدرت گرفتن روز افزون حزب توده _که در روزهای واپسین امرداد 32 خود را آماده برپایی جمهوری میدید_ را دیدند در پایان میان دولت مصدق و شاه، دومی را برگزیدند. به گونه ای که آیت الله کاشانی که 5 سال پیشین را به مقابله با شاه و دربار پرداخته بود، پس از 28 امرداد گفت : "مردم اینجا شاه را دوست دارند. رژیم جمهوری برای ما مناسب نیست."

و اینها همه برآمده از فرهنگ و تاریخ و سنت های هزاران ساله این ملت است. میتوانیم آنرا منسوخ و ناکارآمد برای جهان امروز بخوانیم و در صدد اصلاح آن برآییم. ولی حق نداریم نگاهی گزینشی به تاریخ و فرهنگ ایران کرده و به آسانی چشم خود را بر شاه محوری تاریخی ایرانیان ببندیم. نمیتوانیم آنچه ایرانیان و غیر ایرانیان در این هزاره ها تاکید کرده اند که در فرهنگ ایران همه برای یک نفر (شاه) و یک نفر برای همه است (all for one and one for all) را نادیده بگیریم. چیزی که به ویژه از روشنفکران مستقل، بی غل و غش، باسواد، تاریخدان و ریزبینی چون دکتر نوری علا بعید است.

 

بار دیگر تاکید میکنم که اینجانب هیچ سمت و سوی سیاسی درباره حاکمیت ایران نداشته ام. یگانه دغدغه من دغدغه فرهنگی است. همچنین داوری ها و تحلیل هایم درباره دوران 57 ساله پهلوی ها، در این مقاله منحصر به دستگاه فرهنگی و آموزشی آن بود. و نه بخشهای دیگر. و اگر به نظر میرسد که پشتیبانی از این دستگاه فرهنگی داشته ام، نه به منظور هواداری از عاملین آن، که به منظور هواداری از خود محتوای فرهنگ بوده. البته که کارهای فرهنگی صورت گرفته در آن دوران نه کافی و نه ایدئال بود. ولی با نگاهی به دستگاه فرهنگی پس از انقلاب اسلامی و همچنین نگاهی به شلم شوربای پیش از رضا شاه (که بهتر است بگوییم کشور دستگاه فرهنگی نداشت) باید به جوانانی چون من حق داد تا سیاستهای فرهنگی آن دوره را بستایند.

 |+| نوشته شده در  88/08/11ساعت 2  توسط بهرام روشن ضمیر  | 
 
  بالا