پژوهشهای ایرانشناسی
 
 
Iranology Research: تاریخ، فرهنگ، استوره، دین، ادب و جشنهای ایران
 
این جستار در زمستان 1392 در فصلنامه ایران بزرگ فرهنگی به چاپ رسیده است.




روایت مرزهای ایران زمین

بهرام روشن‌ضمیر

ایرانویج

برای شناخت تاریخچه قلمرو و مرزهای ایرانزمین نخست باید "ایران" را تعریف کنیم. آیا فرنود ما از "ایران" سرزمینی جغرافیایی است که اکنون در آن زیست میکنیم و یا آنکه "ایران" را قلمرویی فرهنگی – هویتی میدانیم. سرزمینی که از آن ایرانیان است.

اگرچه برخی از پژوهشگران این دو را مترادف یکدیگر شناختهاند ولی همچنان برتری با آن دسته از ایرانشناسان است که باور دارند خاستگاه ایرانیان، سرزمینی که اکنون ایران سیاسی میخوانیم نیست. کهنترین اسنادی که از آریاییها بدست آمده است، دو مجموعه کتاب است. یکی "وداها" و دیگری "اوستا". نویسندهی وداها را آریاییهای هندی و نویسندهی اوستا را آریاییهای ایرانی مینامند. و باور دارند که در بازهی زمانی 4000 تا 3000 سال پیش دو گروه از آریاییها که در فاصله مکانی از یکدیگر میزیستند سازنده‌ی این مجموعه سرودهااند. (1)

به دلیل نداشتن هیچگونه سنگنوشته از آریاییهای نخستین، آگاهی از دولتهای آنان نداریم و به همین جهت برای شناخت سرزمین آریاییهای ایرانی یگانه مرجع ما اوستا است. در بخشهایی از اوستا از جمله یشتها و وندیداد نام سرزمینهایی را میبینیم که پژوهشگران آنرا با مختصات سرزمینی میان دریای کاسپین (مازندران) و دریاچه خوارزم (آرال) تا کوه های پامیر میدانند. یعنی کرانههای رودهای آمودریا (جیحون) و سیردریا (سیحون) و دشتهای آسیایمیانه تا هندوکش. (2). و بیشینه آنان ایران نخستین، یا همان ایرانویج را در آسیایمیانه میدانند (3)

از استورهی ملی ایران که به شکل گزیده و رمزی در اوستا و به شکل روشنتر و دقیقتر در شاهنامه (این دو در بسیاری جاها مکمل یکدیگر هستند) نمود یافته، پیمیبریم که آریاییها از روزگاران نخستین پادشاهی و دولتی متمرکز داشتهاند. در دورهی جمشید و سپس در دوره فریدون نشانههایی از گسترش سرزمین آریاییها و کوچ آنها به سرزمینهای همسایه دیده میشود. سپس سرزمین آریاییها به سه پاره میشود. ایران، توران و سلم. بر اساس شاهنامه، این نامها بر گرفته از نام پسران فریدون یعنی ایرج، تورج و سلم است. ولی به گمان میرسد ایرج ساده شده نام ایرانویج باشد. در اوستا خاستگاه آریاییها سرزمینی است با نام "آئیریاناوئجَه". "وئجَه" را تخمه معنا میکنند. در نوشتارهای پسین این واژه به شکل "ایرانویج" خوانده شده است. "آئیریانا" به شکل "آریانا" نوشته شده است و بیگمان واژه "ایران" ساده شده واژه "آریانا" است. اتفاقا در نوشتارهای تاریخنگاران هزاره نخست پیش از میلاد آریانا را سرزمینی در شرق فلات ایران (افغانستان امروزین) می‌یابیم (4) و این نشان میدهد که ایرانویج یا همان سرزمین نخستین آریاییها، در ایران امروزین نیست.

واژه آریا و آریایی در زبان پهلوی به شکل اِیر (Eir) بوده و پسوند "آن" برای انتساب است. پس میتوان گفت اِیرآن یعنی سرزمین آریاییها. بر این اساس برای اشاره به سرزمین آریاییها، بهتر است واژه "ایرانشهر" (کشور آریاییها) را به کار بریم. 

در سالهاي اخیر بسیار شنیدم و خواندم که واژگان آریا و آریایی جعلی و تازه سازند و در سده 19 براي نخستین بار از سوي خاورشناسان به کار رفته. فریدون جنیدی در میان پژوهشگران ایراندوست و ناصر پورپیرار در میان پژوهشگران ایران‌ستیز از این جمله اند. استددلالشان این است که آئیریانا در اوستا در پهلوي و فارسی به ایران تبدیل شده و آریا تنها یک خوانش اشتباه و بسیار نو خاورشناسان غربی است. حال آنکه واژه آریا در زمان داریوش دقیقا به معناي ایرانی به کار رفته است. داریوش در بیستون میگوید «این نوشته را به آریایی من کردم» و منظورش نمیتواند نجیبزاده (در زبان سانسکریت) باشد. یا در سنگنوشتهي نقش رستم، بیدرنگ پس از اینکه نام خاندان (هخامنشی) و قومیت (پارسی) خود را میآورد، به «آریایی و از تخم آریایی» بودن خود اشاره میکند. که قطعا منظور نژاد و تبار است و نه طبقه اجتماعی اشراف و آزادگان. پیش از او واژه آریا در نام آریارمنه نیز دیده شده بود. 700 سال پس از داریوش، شاپور یکم. در کعبهي زرتشت به خط و زبان پارتی که از دوران اشکانی به یادگار مانده بود مردمان ایران را "ایران" میخواند. و همو در رونوشت پارسیاش که به خط نوساز گشتکدبیره نوشته شده بود مردمان خود را آریان و کشور خود را "آریانخشتر" (آریانشهر) نوشت. و این به روشنی نشان میدهد که صورت آریا و آریان چندین سده از صورت ایر و ایران کهنتر است.(5)

 نخستین دولت همبسته‌ی آریاییهای ایران

بر اساس گفته بیشینه پژوهشگران فلات ایران که از شمال به دریای کاسپین و قفقاز، از جنوب به دریای پارس و مکران (عمان)، از شرق به فلات پامیر و هندوکش و سند و از غرب به فلات آناتولی و میانرودان میرسد، در پایان هزاره دوم پیش از میلاد پر از اقوام آریایی بود. نخستین دولت بزرگ آریاییها را یکی از سه قوم بزرگ آریاییهای ایرانی یعنی مادها به پایتختی هگمتانه (همدان) در حدود 2700 سال پیش ایجاد کردند. (6) هیچ بعید نیست که آریاییها پیش از این هم توانسته باشند دولتهایی متمرکز تشکیل دهند، ولی آنچه تاریخ رسمی نشان میدهد، این کار نخستین بار به دست مادها انجام گرفت. قلمرو مادها آنچنانکه تاریخ و باستانشناسی نشان میدهد از شمال به رود ارس، از شمال غرب به ارمنستان و کاپادوکیه و پونت تا رود قزلایرماق، از شمال شرق به گیلان (سرزمین کاسپیان)، از غرب به ری و شاید فراتر از آن. از جنوب به پارس و ایلام و از غرب به میانرودان که آنزمان در چیرگی آشور بود میرسید. با نابودی ایلام و آشور، مادها با پادشاهی بابل و پارس همسایه شدند.

 دولت ملی همه‌ی ایرانیان

دولت ماد اگرچه بر بیشینهی آریاییهای ایران چیرگی داشت ولی ماهیتا دولتی قومی بود و نه ملی. آنچه میتوان دولت ملی ایران خواند، به دست کوروش بزرگ، از پادشاهان پارس انجام گرفت. کوروش پسر کمبوجیه در سال 559 پیش از میلاد با درگذشت پدرش کمبوجیه به پادشاهی انشان رسید. (7) ولی شخصیت فرهمند او و همچین وابستگی خونیاش با پادشاه ماد (آستیاگ) باعث شد تا همه پارسیان بر روی او همپیمان شوند. بنابراین او با ادغام دو پادشاهی انشان و پاسارگاد، 2567 سال پیش پادشاهی پارسیان را اعلام داشت. جنگ صورت گرفته میان آستیاگ و نوهاش کوروش، و پیروزی کوروش که به فتح هگمتانه انجامید باعث گشت تا کوروش همه فلات ایران را زیر درفش خویش در آورد. بر اساس تاریخ هرودوت و گزنفون پارتها و هیرکانیان که دیگر شاخه بزرگ آریاییهای ایران و ساکن شرق ایران بودند از آغاز با او همراهی کردند. بدین ترتیب دولت هخامنشی ماهیتا دولت ملی ایرانیان بود. کوروش سپس با چیرگی بر پادشاهی لیدیا و سپس امپراتوری بابل، همه آسیای غربی و بیش از نیمی از جهان متمدن آنزمان را به کنترل خویش در آورد. با اینحال سیاست فدرالی کوروش و دادن خودمختاری به کشورهای تابعه باعث شد تا مرزهای گسترده دولت هخامنشی فقط سیاسی و مالیاتی باشد و نه فرهنگی. کوروش پس از 29 سال پادشاهی (8) جان خویش را بر سر مرزهای ایران و برای جلوگیری از تجاوز بیگانگان به میهن نهاد. کمبوجیه مصر و حبشه و اتیوپی و داریوش جزایر مدیترانه و مقدونیه و آلبانی و شمال دریای سیاه تا رود ولگا و دانوب و همچنین بخشهای متمدن هند را به زیر حاکمیت خویش درآورد تا برای نخستین بار و واپسین بار در طول تاریخ، بیش از 85 درصد مردمان متمدن زیر یک درفش همبسته گردند. در این دوران استثنایی یگانه تمدنهایی که بیرون از حاکمیت ایرانیان بودند، عبارت بودند از تمدن چین در دورترین نقطه آسیا و همچنین بخشهایی از یونان که زیر نام اتحادیه "دلوس" به رهبری آتن بودند و البته دولت کوچک "رم" و کارتاژ در اسپانیا و تونس و شاید مایاها در آمریکای هنوز ناشناس. با اینحال منش ایرانیان که وارون رمیها و مقدونی ها و ... هرگز فرهنگ خویش را به زیر دستان تحمیل نمیکردند باعث گشت تا مرزهای فرهنگی ایران بسیار کوچکتر از مرزهای سیاسی آن باشد. شاهان هخامنشی نیز هرگز شیفته‌ی دولت جهانی خود نگشته و هویت و اصالت خویش را فراموش نکردند. و این از سنگنوشتههای آنان پیداست. آنجا که داریوش و سپس جانشینانش خود را آریایی و پارسی میخوانند.

در زمان اردشیر دوم مصر و آفریقا از ایران جدا گشت. هرچند همه یونان بر اساس پیمانی با نام "صلح شاهانه" تابع شاهنشاه شوش گشت. و در زمان اردشیر سوم آفریقا نیز به قلمرو هخامنشی بازگشت. تا همه جهان یکجا به اسکندر مقدونی به ارث برسد. حاکمیت اسکندر بر این بخش بزرگ از جهان 9 سال بیشتر به درازا نکشید و پس از او با آغاز جنگهای جهانی درازمدت، سرداران مقدونی جهان را میان خود تکه پاره کردند.  

زنده کردن ایران سیاسی

 ارشک و تیرداد اشکانی که در یک موقعیت مناسب پس از اتحاد با یونانیان باختر شمال شرق ایران را از چنگ دولت سلوکی به در آورده بودند، بنیانگذار پادشاهی شدند که در آینده به دست مهرداد یکم به کاخی بزرگ بدل شد. این کاخ، تشکیل دولت یکپارچه ایرانی در فلات ایران از آمودریا تا دجله و از کاسپین و ارس تا دریای پارس بود. مهرداد دوم که باید او را داریوش اشکانی خواند، مقدونیان را از میانرودان بیرون ریخته و مرز غربی ایران را به فرات رساند و پادگان نظامی خود به نام تیسفون در کنار شهر بزرگ سلوکیه را به پایتختی برگزید. مرز و پایتختی که تا 700 سال پس از او _تا یورش اعراب_ برقرار بود.

از این زمان جمهوری رم که همه اروپا را به زیر چیرگی خود در آورده بودند و در واقع سازنده‌ی نخستین دولت فراگیر اروپایی بود، به دستیاری پومپه کبیر به آسیا آمده و با ایران اشکانی همسایه گشت. کراسوس دیگر سردار بزرگ رم، برای رقابت با پومپه و جولیوس سزار شعار فتح میانرودان را داد. چراکه رمیها خود را وارث تمدن یونانی میدانستند و میانرودان آنزمان دارای فرهنگی یونانی بود. ولی در نبرد بزرگ کاره (حران) سورنا سپهبد ایران بر کراسوس پیروز شد و هم او و هم پسرش بهدست ایرانیان کشته شدند. همزمان اُرُد شاهنشاه نیز به ارمنستان تاخته و حاکمیت ایران در آنجا را تثبیت کرد. به گفته تاریخنگاران گسترش قلمرو رم در این زمان متوقف گشت و آنان برای نخستین بار طعم تلخ شکست را پذیرا شدند. پس از کشته شدن کراسوس، مارک آنتونی دیگر سردار بزرگ رم شعار بازپس گیری ارمنستان و میانرودان را مطرح کرده و با سپاهی بزرگ به ایران تاخت که با شکست و تحمل تلفاتی سنگین به مصر بازگشت. اکنون امپراتوری رم پی برده بود که قلمرویش در شرق از فرات جلوتر نخواهد آمد. اردوان بزرگ و سپس بلاش بزرگ شاهان برجسته اشکانی با سیاستهای خوب خود با کمترین هزینه و جنگ، ارمنستان و میانرودان را نگه داشتند ولی سستی شاهان پسین تیسفون و هرج و مرج سیاسی دولت اشکانی باعث شد تا نه تنها ارمنستان از دست برود، بلکه تنها در طول 100 سال، 4 بار میانرودان به دست رمی ها اشغال، تاراج و ویران گردد. و تیسفون پایتخت سه بار پذیرای سربازانی باشد که از چند هزار کیلومتر آنسوتر؛ از رم، آمده بودند.  

از دید فرهنگی، نداشتن بنیه‌ی فرهنگی دولتمردان اشکانی باعث شد تا اگرچه فرهنگ هلنی - یونانی که از زمان اسکندر در ایران پخش شده بود، به زوال رود ولی جای آنرا فرهنگ رمی بگیرد. بلاش یکم با انجام اقداماتی چون گردآوری اوستا، جانشینی زبان و خط پهلوی به جای زبان و خط یونانی در پشت سکه ها و کاستن از قدرت پولیس ها (شهرهای یونانی نشین) تلاشیهایی ناکافی در این زمینه انجام داد. خوشبختانه در دوران اشکانی مسیحیت هنوز به سلاح فرهنگی رمی ها بدل نشده بود. این کار زمانی انجام شد که ساسانیان یک دولت ملی و متمرکز فرهنگ پرور در ایران سر کار آورده بودند.

 ساسانیان، جانشین هخامنشیان

برخی از پژوهشگران ساسانیان را همچنانکه خود آنان میخواستند جانشین هخامنشیان _کیانیان_ میخوانند (9). شاپور یکم که او را باید داریوش ساسانی دانست، با ساخت شهرهای بزرگ و باشکوه و به اوج رساندن هنر و معماری و تشکیل یک ارتش بزرگ و حرفهای به رم هشدار کرد. هشداری که کارگر نیوفتاد و هزینه آن برای رمیها کشته شدن سزار گردیانوس، باجگذار شدن سزار فیلیپ و اسیر شدن سزار والریان بود. رم چنان تکان خورد که برای مقابله با ایران، دین مسیحیت را رسمی کرده و با کمک آن به تجدید روحیه خود پرداخت. ضمن اینکه پایتخت را از رم به کنستانتینوپول (استامبول) آوردند. شاپور و شاهان پس از او همچون چند شاه اشکانی مانند اُرُد تلاش کردند تا سوریه و کاپادوکیه را نیز به ایران پیوست کرده و به دریای مدیترانه راه یابند. اتفاقا در خشکی پیروزی از آن ایران بود. ولی نیروی دریایی بیمانند رمی ها در مدیترانه باعث میشد تا پیروزی ایران زودگذر بوده و به دست رمی ها جبران گردد. بنابراین ایران به مرز طبیعی فرات بسنده کرد. با سستی شاهان پس از شاپور یکم، بخشهای شمالی میانرودان و همچنین ارمنستان دوباره به دست رمی ها افتاد. ولی شاپور دوم که نزدیک به 70 سال پادشاهی کرد، همه دستاوردهای شاپور یکم را زنده گرداند. او نیز مانند همنامش سه سزار رمی را به نابودی کشاند و چنان ضربه نظامی و سیاسی و فرهنگی به امپراتوری رم زد که آنان چند بار دین و آیین خود را تغییر دادند تا بتوانند با ایران مقابله کنند که نتوانستند و در پایان با کشمکش سیاسی، امپراتوری به دو بخش شرقی و غربی تجزیه گشت. (10)

در دوره های بعد مسیحیت بزرگترین معضل ایران بود. ایران در جبهه های جنگ همواره حریف بیزانس بود ولی ارمنیها و سوریانیهای درون ایران یک جنگ درونی بر ضد ایران برپا ساختند. احتمالا اگر قدرت دین مزدیسنای زرتشتی که از زمان اردشیر بابکان رسمی شده بود، نبود، بیشینه مردمان ایران مسیحی میشدند. همچنانکه همه مردمان کشورهای غرب و شمال ایران در آسیا و اروپا و آفریقا مسیحی شدند. ولی همچنانکه ارتش ایران سدی در برابر توسعه قلمرو سیاسی بود. فرهنگ ایران و دین زرتشت نیز سدی معنوی در برابر مسیحیت بود.

در دورههای پایانی ساسانیان، با اینکه بیشینه مردم ارمنستان و میانرودان مسیحی شده بودند، ولی پادشاهان ایران با چنگ و دندان این دو سرزمین را نگه داشتند. خسرو انوشهروان دادگر نیز مانند شاپورها، چند سزار بیزانسی را پشت سر هم زمین گیر کرد و خسرو پرویز چنان در ثروت و قدرت غرق بود که خود را بر جایگاه هخامنشیان دانسته و بیمحابا به سرزمینهای رمی یورش برده و پس از نزدیک به 1000 سال پای ایرانیان را به مصر رساند و همه سوریه و خاورمیانه و آسیای خرد را تسخیر کرد. کنستانتینوپول پایتخت بیزانس در محاصره سربازان ایرانی بود و در درون شهر سخن بر سر واگذاشتن شهر به ایرانیها و فرار به اروپا. رویدادی که اگر رخ میداد مسیر تاریخ کاملا دگرگون میشد. ولی خیانت سرداران ایرانی و هوشمندی سزار تازه، باعث شد تا نه تنها محاصره کنستانتینوپول شکسته شود، بلکه همه متصرفات خسرو پرویز از دست رفته و بیزانسیها بتوانند به درون ایران تجاوز کنند. با اینحال مرزهای ساسانی تا نبرد قادسیه در سال 636 میلادی مستحکم بود.

880 سال وقفه در تاریخ سیاسی دولت ایران

 بر خاک افتادن درفش کاویانی در قادسیه، از دست رفتن تیسفون و سپس دیگر شهرها و استانهای ایران به دست اعراب را در پی داشت.

شورشهای پیاپی ایرانیان و قیامهای خونین سرداران و نجیبزادگان ایرانی از خراسان و آذربایجان و تبرستان و گیلان و ری و اسفهان و فارس و سیستان و خوزستان هیچکدام دستاورد کاملی نداشت. در پایان سامانیان و سپس آلبویه به میانه خرسند شده و پذیرفتند که با حفظ احترام و سیادت خلیفه بغداد، بر ایران حکومت کنند. همین هم موقتی بود. چراکه ترکهای غزنوی و سلجوقی و سپس مغولها و تاتارها، وضعیتی به وجود آوردند که اگر بدتر از یورش اعراب نبود، بهتر از آن هم نبود. از سال 650 میلادی که آنرا سال درگذشت یزدگرد سوم ساسانی (واپسین شاهنشاه ایران) میدانند تا سال 1529 که شاه اسماعیل صفوی خود را "شاه ایران" خواند و هم «کشور سیاسی ایران» و هم «شاهنشاهی» را زنده گرداند، 880 سال به فترت گذشت. ولی اتفاقا در همین دوران فرهنگ ایران بیش از پیش و پس از آن شکوفا گشت. کتابها نوشته شد، دانش گسترش یافت و ادبیات فارسی به اوج رسید. زبان فارسی جای سربازان پارسی را گرفت. اگر داریوش در کتیبهاش مینویسد «ببینید که سرباز پارسی به چه سرزمینهای دوری رفته است». در این زمان زبان فارسی به سرزمینهای دور سفر کرد. ابنبطوطه، جهانگرد عرب در سفرنامه خود نشان میدهد که زبان فارسی در دورترین نقاط آسیا رواج دارد. زبان فارسی تا دوران استعمار انگلیس در هند، زبان رسمی و نوشتاری هند بود. همه دولتهای مسلمان آسیا چه ترک و چه مغول و تاتار و چه ایرانی نژاد نتوانستند زبان فارسی را کنار نهند و حتا در گسترش آن کوشیدند. از سوی غرب نیز زبان فارسی در آسیای خرد که آنرا روم میخواندند بسیار متداول بود. به گونه ای که حتا عثمانی های ایران ستیز نیز نتوانستند با آن مقابله کنند. اگر در دوران هخامنشی، "ایران سیاسی" به مراتب بزرگتر از "ایران فرهنگی" بود و در دوره ساسانی، ایران سیاسی و فرهنگی تقریبا یکسان. ولی پس از اسلام همواره "ایران فرهنگی" بزرگتر از "ایران سیاسی" بوده است. به گونه ای که ایران سیاسی در گسترده ترین زمان خویش پس از اسلام -یعنی زمان نادر شاه- هم به مرزهای فرهنگی خویش نرسید، چه برسد به اینکه پارا فراتر گذاشته و متجاوز باشد.

 ایران سیاسی در سده های اخیر

  شاه اسماعیل و مریدان سرخسَرش (قزل‌باش‌ها)، بهایی سنگین برای آنچه خواسته بودند پرداختند. آنان میتوانستند به پذیرش فرمان سلطان سلیم که خود را خلیفه مسلمین میخواند، خود را تابعه خلافت اسلامبول (که جانشین خلافت بغداد شده بود) و نه "شاهنشاهی ایران" بدانند و به آسانی حکومت کنند. ولی چنین نکردند و بنابراین در نبردی سهمگین به نام "چالدران" -درحالیکه هم از لحاظ کمیت نیرو و نه کیفیت تجهیزات جنگی، ایران بسیار پایینتر از دشمن خود بود- شکست خوردند.

بخشهایی از آذربایجان به دست ترکان عثمانی افتاد. ولی شدت جانفشانی ایرانیها به اندازهای بود که امپراتوری عثمانی مجبور شد کلیت "شاهنشاهی ایران" را بپذیرد. آذربایجان با مقاومت خود مردمانش به مام میهن بازگشت. ولی بخشهایی از کردستان و دیاربکر از ایران جدا شد. دستاوردها در شرق درخشانتر بود. جلوی گسترش روزافزون ازبکها گرفته شده و مرز ایران در جیحون تثبیت شد. جنگهای ایران و عثمانی در دهههای پسین به ویژه بر سر ارمنستان و میانرودان (عراق) ما را به یاد جنگهای ایران و رم و سپس بیزانس می اندازد. برتری بیشتر با عثمانیها بود تا اینکه شاه عباس کبیر که باید او را داریوش صفوی خواند، با پیروزیهای پی در پی، هم از نظر مرزی، صفویان را به بزرگترین حالت خود رساند و هم از نظر آبادانی و شکوه ایران را کشوری قابل احترام برای جهانیان گرداند. به گونهای که اسفهان یکی از زیباترین شهرهای جهان که هرکس آرزوی دیدنش را داشت. به ویژه مقابله‌ ایران با عثمانیان و همپیمانی مادی و معنوی با اروپاییها باعث شد تا سپاه عثمانی در اروپا متوقف شده و بهترین زمان برای چیرگی مسلمانان بر اروپا از دست برود. پس از آن دیگر هرگز عثمانی قدرت تهاجمی بدست نیاورده و بیشتر در اندیشه نگهداشت قلمرو خود بود تا توسعه. دیگر اقدام مهم ایرانیان در زمان شاه عباس بیرون راندن نخستین استعمارگران اروپایی _پرتقالی ها_ از خلیج همیشه فارس بود. اگرچه اینکار باعث حضور انگلیس در خلیج فارس و پایهگذار استعمار انگلیس در آینده گشت ولی در آنزمان خلیج فارس را به ایران بازگرداند.

در پایان دوره صفوی، محمود افغان توانست پایتخت را اشغال کند. به نظر میرسید دوباره رویای ایران به کابوسی تلخ تبدیل شده است ولی یکی دیگر از فرزندان ایرانزمین به نام "نادر شاه افشار" که او را واپسین جهانگشای آسیایی دانسته‌اند پس از جنگهای درازمدت، دستاوردهای صفوی را زنده کرده و حتا پا را از مرزهای آن هم فراتر نهاده و هند را گشود (11). نادر شاه در جنگاوری همپایه‌ی شاهان بزرگ صفوی بود. ضمن اینکه آن تعصب مذهبی صفویان را هم نداشته و در اندیشه همبستگی همه اقوام و گروههای ایران بود. ولی پس از درگذشتش دستاوردهای او باقی نمانده و ایران در دوره زندیه تجزیه شد. ایل قاجار به سرکردگی آقامحمدخان، تلاش ناکامی برای بازیابی مرزهای نادرشاه را آغازیدند ولی با اشتباهات پیاپی، بسیاری از آنچه در دست ایرانیان بود نیز از دست رفت. روسها بخشهای بزرگی از شمال شرق و شمال غرب کشور را از ایران ستانده و قراردادهایی ننگین تحمیل کردند. همچنین با دسیسه‌ی انگلیس هرات و بخشهایی از سیستان و بلوچستان از ایران جدا شده و سیطره ایران بر میانرودان نیز کمرنگ شد. تا مرزهای ایران را به حالت کنونی برسد. در خلیج فارس، بحرین که از زمان کریمخان زند با سستی دولت ایران، دارای حاکمیتی جداسر گشته بود، با حمایت انگلیس رسما دولتی مستقل تشکیل داد.

انقلاب مشروطه، اگرچه دستاوردهایی بزرگ در زمینه سیاست و فرهنگ داشت ولی همان اتوریته‌ی ظاهری شاهان ایران -که چیزی جز نامی بر روی کاغذ نبود- را هم از میان برد. به گونهای که دولت علیه‌ی ایران، عملا چیزی جز دولت تهران و حومه نبود. با آغاز جنگ جهانی یکم، ایران به اشغال روسیه و انگلیس در آمد و بر اساس قراردادی، ایران به دو بخش شمالی و جنوبی زیر نفوذ روسیه و انگلیس تقسیم گشت. خلیج فارس، به طور کامل انگلیسی شد و خوزستان، آذربایجان، کردستان، خراسان و گیلان و بختیاری و بلوچستان و ... کمترین فاصلهای با تجزیه شدن نداشتند. ولی اقدامات موثر رضاخان سردار سپه و دیگران ایران را از این کابوس هراسناک بدر آورده و با سرکوبی همه فتنهها و تشکیل یک دولت متمرکز توانمند و خودرای، ایران در مسیر بهتری قرار گرفت. در زمان پهلوی پس از سدهها ایران نیروی دریایی تشکیل داده و به دریاپیمایی در خلیج فارس پرداخت. هرچند همچنان نفوذ انگلیس در آنجا فراوان بود. جنگ جهانی دوم که به اشغال مظلومانه ایران _که در جنگ بیطرف بود_ انجامید، آسیبی بزرگ به اقتصاد، فرهنگ و حاکمیت ایران زد. دوباره فرقه‌های تجزیهطلب در آذربایجان و کردستان بروز کردند که با عملکرد مناسب دولتمردان و سران ایران شکست خوردند. حضور ایران در خلیج فارس بیشتر شده و با ملی شدن نفت، انگلیس از منطقه خارج شده و جای خود را به آمریکا -که آنزمان به عنوان استعمارگر شناخته نمیشد- داد. ایران در این زمان اختلافات مرزی خود را با همسایگانش حل کرده و تلاش کرد تا بحرین که دو سده از ایران جدا شده بود، را برگرداند که با فشار کشورهای غربی و اعراب در پایان -درست یا نادرست- از خواسته خود دست کشیده و با تشکیل کشور مستقل بحرین زیر نظر سازمان ملل موافقت کرد. و در عوض به تثبیت حاکمیت خود در دیگر جزایر خلیج فارس پرداخت.

پس از انقلاب که بلادرنگ جنگ میان ایران و عراق آغاز شد، خطرات فراوانی برای مرزهای ایران به وجود آمد. عراق در تصرف خوزستان شکست خورده و به اروند عقب نشست. و تلاش ایران در ادامه جنگ برای چیرگی بر بخشهایی از عراق جنوبی نیز به جایی نرسید. امارات به دلیل اینکه ایران پس از انقلاب، توافقات میان این دو کشور را در زمینه‌ی صلحآمیز بودن جزیره ابوموسا را کنار نهاده و به طور یکجانبه ابوموسا را از نظر نظامی به زیر کنترل کامل خویش درآورده بود، از ایران شکایت کرده و برای داشتن دست بالا، سخن از مالکیت دو جزیره دیگر یعنی تنب کوچک و بزرگ نیز زد تا شاید ایران به دادن ابوموسا خرسند گردد.

موضوع دیگر تقسیم دریای کاسپین _مازندران_ است که بر اساس دو قرارداد 1921 و 1940 به شکل برابر و مساوی (50-50) به ایران و شوروی اختصاص دارد. ولی پس از فروپاشی شوروی و تشکیل 3 جمهوری مستقل در کنار این دریا (آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان) علاوه بر روسیه، این 4 دولت اعلام کردند که باید به نظامی نوین برای بهرهبرداری از منابع این دریا و به ویژه منابع زیرزمینی این دریا دست یافت. و بدبختانه ایران بدون سخن گفتن از قراردادهای پیشین و اینکه، اساسا تجزیه یک کشور ارتباطی به کشور دیگر نداشته و کشورهای تولید شده از فرایند تجزیه شوروی، میراث خوار پیمانها و تعهدات شوروی هستند، به مذاکره با این کشورها پرداخته و خود را به تقسیم مساوی (20 درصد) خرسند نشان داد. درحالیکه این 4 کشور به همین میزان نیز رضایت نداده و سخن از تقسیم بر اساس مرزهای خشکی میزنند که بر اساس آن سهم ایران به 13 درصد یا 11 درصد تنزل خواهد کرد. و نکته دیگر اینکه سهم ایران چه 20 درصد و چه 13 درصد باشد، اساسا مرزکشی در درون این دریا به زیان ایران خواهد بود. چراکه آبهای مربوط به ایران دارای ژرفایی چند سد متریاند که امکان بهرهبرداری از منابع نفت و گاز زیردریا را تقریبا ناممکن میکند. درحالیکه آبهای کرانههای شمالی و شرقی و غربی کمژرفا اند. تا امروز هنوز هیچ سند نهایی به امضای این کشورها نرسیده است ولی اگر حتا سهم 20 درصدی نیز برای ایران منظور شود (که احتمالش کم است) ایران بخشهایی بزرگ از سرزمین خویش را از دست میدهد. بخشی بسیار بزرگتر از آنچه در گلستان و ترکمانچای از دست دادیم. و بسیار بسیار بزرگتر و حتا غنی تر از جزیره کوچک بحرین.

 

بنمایه :

(1) مری بویس _ تاریخ کیش زرتشت

(2) رومن گیرشمن _ ایران از آغاز تا اسلام

(3) ابراهیم پورداوود _ یسنا

(4) استرابو _ جغرافی

(5) اکبرزاده: کتیبههاي پهلوي اشکانی (پارتی) سنگنوشته شاپور در کعبه زرتشت: بند 1،ص

(6) پیرنیا _ تاریخ ایران باستان

(7) رومن گیرشمن _ همان

(8) هرودوت _ تواریخ _ جلد یک

(9) ریچارد فرای _ میراث باستانی ایران

(10) آرتور کریستن سن _ ایران در زمان ساسانیان

 (11) به دو دلیل نمیتوان یورش نادر به هند را تجاوز و اشغال خوانده و محکوم کرد. نخست اینکه هند آنزمان کاملا زیر چیرگی فرهنگی ایران بوده و یک شاه ایرانی در دهلی بیگانه خوانده نمیشد. دوم اینکه آنزمان هند نه پادشاهی ملی هندی که زیر چیرگی پادشاهان گورکانی _تاتار نژاد_ بود. و ایرانیان به مراتب به هندیها نزدیکتر از تاتارها و مغولها بودند. و به همین جهت نادر شخصیتی منفور در میان هندیان نبوده و نیست.


/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
 |+| نوشته شده در  87/05/19ساعت 15  توسط ایرانشناسی  | 

  RSS 

 
  بالا