تبليغاتX
پژوهش و گسترش ایرانشناسی - آسيب شناسي مفاهيم در تاريخ معاصر ايران 1 _ پژوهشی از بهرام روشن ضمیر
 
پژوهش و گسترش ایرانشناسی
 
 
Iranology Dilate : جستارهای درباره تاریخ، فرهنگ، استوره، ادب و جشنهای ایران
 

کودتا، دست بیگانگان، سودمندي یا زیانبخشی رويدادها

بخش يكم : تعاريف

در این جستار قصد دارم به تعریف این سه فاکتور یا ویژگی که به رویدادهای سیاسی اطلاق میشود، پرداخته و پیوند و ضدیت های آنها با یکدیگر را در صورت وجود بررسی کنم.

بخش بزرگی از مردم ایران و جهان با واژه کودتا آشنا هستند. ولی به راستی چند درسد از آنان میتوانند تعریفی از اصطلاح سیاسی کودتا ارائه داده و بگویند که چرا به یک رویداد سیاسی کودتا گفته و به دیگر رویداد کودتا نمیگویند؟ به گمان من این درسد، بسیار اندک خواهند بود.

در فرهنگ های لغت این اصطلاح سیاسی (Coup d’état) بدین صورت معنی شده است : سرنگونی دولت به شکل ناگهانی و با توسل به زور (معمولا با کمک نیروی نظامی).

در دانشنامه انکارتا درباره کودتا نوشته شده : "پایین کشیدن دولت حاکم از سوی گروهی کوچک. کودتا گروهی کوچک از جمعیت را در بر میگیرد، که این گروه در بیشینه موارد افسران ارتش هستند. شریکان کودتا معمولا کنترل مراکز استراتژیک نیروهای نظامی و انتظامی را در دست گرفته و با برخی شخصیت های سیاسی غیرنظامی ائتلاف میکنند. در کودتاها رئیس کشور (head of state) کشته یا دستگیر و یا تبعید میگردد. برای سالهای متداوم بیننده کودتاهای فراوانی در آمریکای لاتین بودیم. این رویداد همچنان در برخی از نقاط آفریقا دیده میشود."

داریوش آشوری در دانشنامه سیاسی خود، آن را "انتقال ناگهانی و قهر آمیز قدرت گروه حاکم به دست گروهی دیگر" میداند که از درون نظام حاکم برخاسته اند و رایجترین صورت کودتاها را در جهان مدرن، قیام بر ضد دستگاه رهبری سیاسی از درون ارتش و دست به دست گشتن قدرت در میان آنها میداند.

درباره کودتا توضیح دیگری لازم است و آن اینکه درست تر است اگر این اصطلاح در فرهنگ سیاسی مدرن به کار رود و نه درباره دوران پیشامدرن. چراکه کودتا، بدست گیری حکومت با توسل به زور میباشد. و در برابر آن روشهای قانونی وجود دارد. حال اگر کودتا را درباره دوران پیشامدرن به کار بریم، پرسش پیش می آید که در آن زمان چه حکومتی بر مبنای قانون ایجاد شده بود تا اینکه با روشی غیرقانونی سرنگون گردد؟ این تذکر در شرایطی پذیرفتنی است که قانون را نیز در فرهنگ مدرن تعریف کنیم. که بر اساس آن قانون می بایست از درون یک پارلمان مردمی بیرون آمده باشد.

با کمی ارفاق در دوران جمهوری رم (509 پ.م تا 45 پ.م) و همچنین در برخی دولت – شهرهای یونان باستان پارلمانهای مردمی وجود داشت. و در برخی از دیگر شهرهای جهان باستان مردم به شکل مستقیم (رفراندوم) به تصویب قانون میپرداختند. ولی این حالت در شهرهای باستان نیز بسیار محدود اجرا شده و در پایان هزاره نخست پیش از میلاد برچیده و منسوخ گشت. تا آنکه در عصرجدید بیننده بازتولید آن به شیوه ای بهینه شده بودیم. اگر تعریف کودتا را به دوران پیشامدرن ببریم، در همه تاریخ امپراتوری ها (به ویژه رم) بیشتر کسانی که به حکومت دست یافتند، کودتاچی بوده اند.

در تاریخ کهن ایران زمین، اگرچه بیننده پارلمان مردمی نیستیم تا طبق تعریف مدرن، از حکومت و سامانه قانونی سخن بگوییم، ولی عرف و فرهنگ عمومی چنین پذیرفته بود که پادشاهی و حکومت حق طبیعی و خدادادی و ذاتی یک دودمان است. (برخی میخواهند جا بیاندازند که انجمن مهستان دوره اشکانی که چیزی جز مجلس ریش سفیدان و روئسای چند خاندان بزرگ و اشراف و شاهزادگان و موبدان بزرگ نبود، نمونه ایرانی پارلمان است. که چنین ادعایی پذیرفته نیست.) بر این اساس آنکس که از بیرون از آن دودمان اقدامی برای به زیر کشیدن حاکم کند، کودتاچی خواهد بود. که البته آگاهی ناقص ما از گذشته، در همه موارد باعث میشود تا نتوانیم به اتفاق نظر برسیم. برای نمونه اگر داریوش بزرگ را یک هخامنشی بدانیم که به ادعای خودش در کتیبه بیستون، پدرانش شاه بوده اند، آنگاه پادشاهی حق او بود. ولی برخی پژوهشگران با رد این ادعا، داریوش را کودتاچی میخوانند. همچنین است اردشیر بابکان که به ادعای خودش و تایید تاریخ سنتی ایرانیان، از نسل کیانیان (هخامنشیان) بود و حرکت او بر ضد دولت اشکانی، نه کودتا که تلاشی برای بازگرداندن حکومت به دودمان شایسته آن بود. ولی اگر این ادعا را نپذیریم، قیام اردشیر و یارانش نیز کودتا خواهد بود. و جالب اینکه میتوان بهرام چوبین را نیز کودتاچی خواند. درحالیکه او نیز ادعا داشت که از نسل شاهان اشکانی است. امیران پس از اسلام از همین حربه بهره برده و خود را از نسل خسروان ایران باستان میخواندند!.

مفهوم و اصطلاح دیگری که در دنیای سیاست وجود دارد، "دخالت بیگانگان" است. آسان ترین و معمول ترین راه بیگانگان برای دخالت در امور سیاسی کشور دیگر، یورش نظامی است. بدین ترتیب پس از چیرگی نظامی بر آن کشور، فاتحان میتوانند هر آنکس که مورد نظرشان است (خواه بیگانه باشد و خواه بومی) را به حاکمیت برسانند. نمونه باستانی سرشناس آن امپراتوری آشور و به ویژه آشوربانیپال است که در چندین نوبت در سرزمین های اطراف به ویژه ایلام، شاهی دست نشانده ولی بومی بر سر کار آورد. در دوران استعمار بیننده این بودیم که دولتهای استعمارگر نفوذ سیاسی و فرهنگی و اقتصادی کشور مستعمره را بدست میگرفتند و آنگاه با آنکه آن کشور ظاهرا حاکمان و فرمانروایان و قانون گذارانی بومی داشت ولی در عمل هیچ رویداد مهم سیاسی نبود که بدون اجازه سیاستمداران استعمارگر انجام گیرد.

بنابراین روشن است که دخالت بیگانگان در امور سیاسی و مهمترین امر سیاسی که همانا سرنگونی یک حاکم و یا هیئت حاکمه و گزینش جانشین میباشد، منحصر به فرستادن سپاه نیست. میتوان با فرستادن یک پیام و یک پیک، در حساس ترین رویداد سیاسی یک کشور دخالت کرد.

دولت های استعمارگر در دوران نوین بارها آرزوی خود در کشورهای مستعمره را با ترتیب دادن کودتا و یا حمایت از کودتاچیان محقق کرده اند. همین باعث شده است تا بدبختانه دو مفهوم "کودتا" و "دخالت بیگانگان" در نظر عوام در هم تنیده شود. به گونه ای که آنها را مترادف هم و یا علت و معلول همیشگی قلمداد کنند. درحالیکه این دو میتوانند هیچ پیوندی به هم نداشته باشند. همچنانکه فردی میتواند ثروتمند ولی بی دانش باشد و فردی درویش ولی دانشمند، یک رویداد سیاسی هم میتواند کودتا باشد بدون آنکه بیگانگان در آن دخالتی مهم و سرنوشت ساز داشته باشد و البته ممکن است رویدادی کاملا قانونی بوده و کودتا نباشد ولی کاملا با تحریک بیگانگان صورت گرفته باشد. از همین جا پی میبریم که "کودتا بودن" و "وجود دخالت بیگانه" کاملا مستقل از همند. و در مورد هر رویداد سیاسی باید جدا از هم بررسی گردند.

نمونه سرشناس اين حالت سرنگونی رژیم های کمونیستی توتالیتر اروپای شرقی و جایگزینی سامانه های دموکراتیک لیبرال در پایان دهه 80 و آغاز دهه 90 بود که هیچ پژوهشگری نمیتواند پشتیبانی سیاسی – اقتصادی غرب به ویژه آمریکا از آن را نادیده انگاشته و مهم قلمداد نکند. ولی آیا میتوان به این دگرگونی ها، برچسب کودتا زد؟ همه این دگرگونی ها بر اساس قانون و عرف سیاسی کشورهای مورد نظر انجام گرفت. نمونه ایرانی، تحولات و دگرگونی های دوران مشروطیت است که امروز به خوبی از نقش بیگانگان به ویژه سفارت انگلیس در تک تک آنها آگاهیم. بی آنکه آنها را کودتا بخوانیم. از سوی دیگر میتوانیم فهرستی بلندبالا از کودتاها _از دوران باستان تا همین امروز_ تهیه کنیم که یا بیگانگان در آن نقشی نداشتند و یا نقششان تعیین کننده نبوده. بلکه فقط یک پشتیبانی ظاهری و دیر هنگام با هدف همراه شدن با جریان باد بوده است و بس.

سومین مفهوم مورد بحث در این جستار، "سودمند یا زیانبخش بودن یک رویداد سیاسی" است. باز بدبختانه بسیاری از عوام و حتا نویسندگان آنرا پیوسته و همپیوند با کودتا و یا دخالت بیگانگان میگیرند. به این شکل که هر رویدادی که کودتا بوده و یا دست بیگانه در آن دیده شده است، پس حتما زیانبخش و عاری از هرگونه سودمندی بوده است و وارون آن، هر تغییر سیاسی که کاملا قانونی بوده و یا کاملا بومی بوده، حتما به سود مردمان و کشور مورد نظر بوده است.

یکی گرفتن "کودتا بودن" و "زیانبخش بودن" از اینجا ناشی میشود که آنچنان در ستایش و پرستش قانون زیاده روی ميشود که فراموش ميکنیم، قانون هیچ اصالتی ندارد. پدیده ای است عرفی و برآمده از مردمان و انسانهایی که در جایزالخطا بودنشان تردیدی نیست. به همین دلیل در همه سامانه های قانونی (مشروطه) راههای اصلاح و بهینه سازی قانون نیز پیشبینی شده است. حتا قانون اساسی در همه سامانه ها، جای اصلاح و بهینه سازی و دگرگونی دارد. این نشان میدهد که همگان هم باورند که قانون میتواند نادرست، نابجا و زیانبخش باشد و حتا اگر سودمندی آن در زمان تصویب اثبات شده باشد نیز مشمول مرور زمان خواهد شد. بنابراین چیزی به نام کودتای خیرخواهانه نیز وجود دارد. با اینحال در یک سامانه خوب، پیشرفته و به روز، نیازی به کودتای خیرخواهانه نیست. و از راه قانونی خیلی آسان میتواند دگرگونی ایجاد کرد. و به همین جهت است که در کشورهای پیشرفته آمریکای شمالی و اروپای غربی و ژاپن و استرالیا که مدام اندیشه ها و جریانات و جناح های سیاسی کاملا مستقل و مخالف، با هم رو در رو میشوند، مدتهاست که هرچه روی میدهد، قانونی است و اثری از کودتا نیست. درباره دوران کهن آنها که اصطلاح کودتا را به کار میبرند، به سودمند یا زیانبخش بودنش اشاره میکنند. برای نمونه بیشتر پژوهشگرانی که داریوش بزرگ را کودتاچی میخوانند، کودتای او را سودمند میدانند.

یکی گرفتن "دخالت بیگانه" و "زیانبخش بودن" نیز از این منطق می آید که بیگانه، در اندیشه منافع خویش است و نه منافع کشور مورد نظر. پس همواره خود را در نظر گرفته و حاضر است همه منافع کشور مورد نظر را در راه مصالح خویش فدا کند. ولی نكته اينجاست که احتمال اینکه در جایی از زمان و مکان، منافع و مصالح دو کشور کاملا همسو باشد، همواره وجود داشته و دارد. و نمونه های تاریخی بسیار زیادي تایید کننده این نظر است. ضمن اینکه در صورت وجود یک سامانه مردمسالار در یک کشور، اگر دولت آن کشور مردمسالار حتا در امور کشور دیگری دخالت کند، مجبور است از روی حسن نیت و خیرخواهی کار کند. چراکه افکار عمومی يك كشور مردمسالار اجازه نخواهند داد تا از سوی دولتشان اقدامی غیرانسانی به زیان یک ملت دیگر انجام گیرد. به همین جهت است که میگویند "دموکراسی ها با هم نمیجنگند". چون مردم یک کشور دموکراتیک هرگز در جهت وارون مردم یک کشور دموکراتیک دیگر گام بر نمیدارند تا نیاز به جنگ باشد. ولی کشوری دموکراتیک ممکن است به سود مردم و ملت کشوری اسیر در چنگال یک حاکمیت بدخواه و زیانبار، به جنگ بپردازد. بهترین نمونه اش دخالت آمریکا در جنگ جهانی دوم است که اگرچه کاملا در جهت منافع خود آمریکا بود، ولی گامی همسو با ملتهای درگیر جنگ نیز بود. و هیچ فرانسوی، هیچ آلمانی، هیچ انگلیسی و هیچ ژاپنی و ... كه خردمند و باانصاف باشد نیست که کلیت دخالت نظامی آمریکا در جنگ جهانی دوم و سپس پشتیبانی از رژیم های این کشورها در دوران جنگ سرد برای نیوفتادن به چاه کمونیسم، را محکوم کند.

 |+| نوشته شده در  87/12/24ساعت 3  توسط بهرام روشن ضمیر  | 
 
  بالا