A Review: Darus III: The Last Great King
By Roshan-Zamir
Roshan.Zamir@ut.ac.ir
بررسی کتاب "داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ"، اثر یزدان صفایی[1]
مشخصات کتاب: صفایی یزدان. ۱۳۹۵. داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ. تهران: نشر همیشه، پیشینپژوه. 104 صص

بهرام روشن ضمیر - دوره پادشاهی داریوش سوم به دلیل نه چندان بلند بودن و پیوستگی آن به فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی به دست چهره بزرگ تاریخ به ویژه در میان مغرب زمینیان یعنی اسکندر مقدونی، مورد اقبال اندک پژوهشگران قرار گرفته است. این در حالی است که اتفاقا در روایات ملی ایرانی، شاید تنها چهرهای از هخامنشیان که توانسته خود را به تاریخ ملی ایران برساند، دارای دارایان باشد که واپسین پادشاه ایرانی پیش از اسکندر بوده است. پیر بریان، هخامنشیشناس ارزنده عصر ما در کتاب "داریوش در سایه اسکندر" کوشیده بود افزون بر درآوردن همه سرنخهای نه چندان پردامنه از داریوش در آثار یونانی و رمی، ردپاهای "دارا" در آثار ایرانی چون شاهنامه، دارابنامه و اسکندرنامه را نیز پیگیری کند.
یزدان صفایی در کتاب خود تلاش کرده تا با در مرکز قراردادن داریوش سوم، یکبار دیگر چگونگی برافتادن دولت هخامنشی را مرور کند و از این نظر تفاوتهایی میان هدف این کتاب و کتاب پیر بریان (داریوش در سایه اسکندر) وجود دارد که باعث میشود، خواندن این کتاب به علاقهمندان تاریخ هخامنشی، توصیه شود.
از ویژگیهای مثبت این کتاب میتوان به چیرگی نویسنده بر منابع کلاسیک و مدرن تاریخ اشاره کرد. صفایی با کمک منبعشناسی خود و با شیوه دقیق ارجاعدهی مطابق با روال آکادمیک (برخلاف اکثریت قاطع آثار تالیفی فارسی)، اثری علمی خلق کرده که البته بیشتر به کار دانشجویان و پژوهشگران تاریخ و کمتر به کار مخاطبان سادهتر میخورد. همچنین از نظر ویرایش ادبی، کتاب، بسیار تمیز و بیغلط به نظر میرسد.
گزیدهای از مطالب کتاب
در بخش درآمد یا مقدمه، صفایی به سابقه پژوهش در اینباره پرداخته است. و به ویژه تضاد نگاه فرعی و پسزمینهای یونانیانی چون آریان را در برابر نگاه اصلی و پیشزمینهای پژوهشگران مدرنی چون بریان به رخ میکشد.
در فصل یک با عنوان زمینه برآمدن داریوش سوم، به رخدادهای پیش از برتخت نشستن داریوش سوم میپردازد. مولف با اشاره به آشوبها و بحرانهای دروندودمانی زمان اردشیر سوم و پسرش ارشک – که به قول استرابو واپسین پادشاه از دودمان هخامنشی بود- تاکید میورزد که کودومانوس یا داریوش سوم راه درازی را از ساتراپی ارمنستان تا تخت شوش، برای تثبیت فرمانروایی خود طی کرد. در این بخش ریشهشناسی نام اصلی او (کودومانوس) در زبانهای یونانی، سامی و ایرانی رهگیری میگردد و سپس به داستانهایی درباره اوجگیری داریوش سوم و غلبه او بر شاهزادگان دیگر میپردازد که خواننده را به یاد خیزش داریوش بزرگ میاندازد. در ادامه اشاراتی درباره الگوی شاه آرمانی هخامنشی و احتمال قتل ارشک به دست داریوش سوم را شاهدیم.
به باور مولف، برخلاف آنچه بیشتر به نظر میآید، داریوش سوم تا پیش از یورش اسکندر، مشکلی در مشروعیت خود نزد اشراف و بزرگان مرکز نداشت و تنها در بابل و مصر با دشواریهایی رودررو بود. صفایی، همچنین به احتمال وجود یک شورش در بابل اشاره دارد. شورشی که همنامی نام رهبر آن با یک شورشی دوره داریوش بزرگ، پژوهشگران را به سردرگمی در این باره انداخته است.
فصل دوم کتاب به اسکندر مقدونی اختصاص دارد. نویسنده چگونگی تثبیت قدرت در خانواده فیلیپ در مقدونیه را از نظر گذرانده و طرحهای توسعهطلبانه فیلیپ و پسرش اسکندر را بررسی میکند. در این فصل میخوانیم که نخستین حرکت برای آغاز یک جنگ انتقامجویانه بر ضد امپراتوری هخامنشی، پس از اردشیر سوم و پیش از داریوش سوم از سوی فیلیپ دیده میشود. در ادامه معمای قتل فیلیپ را داریم که همچنان پس از 2300 سال حل نشده است و هریک از پژوهشگران تنها میتواند در این باره یک گمانه ارائه دهد. اینکه آیا فیلیپ با توطئه پسرش اسکندر و مادر او المپیا کشته شد؟ یا شاهنشاه هخامنشی، داریوش سوم در این ماجرا دست داشت؟ و یا این یونانیانِ مخالف اتحاد با دولت نظامیِ مقدونیه بودند که گمان کردند با قتل فیلیپ نجات یافتهاند؟ سپس میبینیم که مشکلات اسکندر برای تثبیت قدرت خود کمتر از داریوش سوم نبوده است. چندین شهر و قوم یونانی خود را از زیر یوغِ مقدونی بیرون کشیدند و از همه مهمتر شهر تب، خود را همپیمان ایران نامید و همه دشمنان اسکندر را به نزد خود فراخواند. مولف تلاش میکند نقش دستگاه تبلیغاتی و دیپلماسی داریوش سوم را در این بحران مهم جلوه دهد.
فصل سوم به نبردهای داریوش و اسکندر میپردازد. صفایی پس از گزارش شکست مخالفان اسکندر در یونان، اشارهای به شمار و ترکیب سپاه اسکندر میکند و در ادامه از نبرد گرانیک سخن میگوید که نخستین نبردِ هخامنشیان و اسکندر بود. در اینجا در مییابیم که روایت رایج درباره این نبرد، بیشتر محصولِ داستانسراییهایی اسکندرنامهوار است تا یک گزارش دقیق. نویسنده همچنین تلاش میکند از لابلای روایات سنتی، اندیشههای جنگی و استراتژیهای نظامی فرماندهان هخامنشی را برای رویارویی با مقدونیِ جوان دریابد. در اینجا نیز صفایی، نقش شخصِ شاهنشاه را برجسته میبیند. با شکست در این جنگ و مرگِ مِمنون (مهمترین چهره نظامی هخامنشیان در غرب) شاهنشاه هخامنشی تلاش میکند از هر راهی که شده، دامنه جنگ را از آسیا خارج کرده به اروپا ببرد و چون این راهبرد با موفقیت همراه نمیشود بر اساس الگوی تبلیغی هخامنشی، او تصمیم به رویارویی مستقیم با هماورد نامجوی خود میگیرد: نبرد ایسوس.
چنانکه نویسنده بررسی میکند، نبرد ایسوس حاصلِ اشتباهات فرماندهی ایران در زمانبندی حرکت و جایابی غلطِ یک میدان برای مبارزه بوده است. اگرچه بیشتر نویسندگان کلاسیک بر اساس الگویی ثابت و همهجایی به مبالغه در شمارِ جنگاوران هخامنشی (طرفِ شکستخورده) پرداختهاند ولی به نظر میرسد وزنه ایرانی سنگینتر بوده ولی به جهتِ گیر افتادن در میدانی نهچندان پهناور، نتوانسته همه توان بالقوه خود را بروز دهد. در ادامه این فصل، چگونگی گریزِ داریوش سوم از مهلکه و جاماندن و اسارت خانواده او و شکست و اضمحلال سپاه هخامنشی را میبینیم.
مولف همچنین به یک مورد نوآوری نظامی در دوره هخامنشی اشاره دارد به نام "کارداکس" که یک واحد پیاده نظام سنگین اسلحه نخبه در سطح فالانژهای یونانی بوده است. گویا داریوش سوم است که نخستین بار به صورت رسمی از آنان بهره میجوید. صفایی، راهبردهای نظامی و دیپلماتیک صلحطلبانه داریوش سوم برای توقف پیشرویهای مهلکِ اسکندر در آسیا را بررسی میکند و به ماجرای نامههای سرشناسِ ردوبدل شده میان دو شهریار میپردازد. تلاشهایی بیفرجام که جلوی تصرف مصر و سپس بازگشت اسکندر به آسیا و یورش به سوی بابل را نگرفت.
بررسی واپسین نبرد بزرگ میان ایرانیان و مقدونیان در گئوگملا در کردستان عراقِ امروزین، بخش دیگری از فصلِ سوم این کتاب است. مولف یاران شاهنشاه در این نبرد را عمدتا ایرانیانِ شرقی میداند که باز هم به دلیل ضعفِ تاکتیکی در میدان جنگ به گریز دوباره پادشاه هخامنشی انجامید و در ادامه بود که بابل، بزرگترین شهرِ امپراتوری، به دست اسکندر افتاد. نویسنده، با بررسی یک لوحِ ستارهشناختیِ بابلی به این نتیجه میرسد که واپسین تاجدارِ هخامنشی به سرزمین ماد گریخته بود و از این لحظه است که مشروعیت خویش را باخته و با خیانتهای پیدرپی یاران روبرو میگردد.
فتحِ آسان شوش، و آتشزدنِ تخت جمشید و سپس حرکت به ماد با هدف تعقیب پادشاهِ اکنون بیتاج و تخت ایرانی که به فرار او به خراسان و قتل او به دست نزدیکانش میانجامد از دیگر نکات این بخش از کتاب است. این فصل با اشارهای به چگونگی ظهور و سقوط بِسوس با لقب اردشیر چهارم پایان میگیرد.
فصل چهارم با عنوان داریوش در میان مدارکِ مادّی به بحثی پیرامون آرامگاه احتمالی داریوش سوم در تخت جمشید، سکه منتسب به او و موزاییک سرشناسِ پومپی (تصویر رویارویی داریوش و اسکندر) میپردازد.
برخی نکات:
همچون همه آثار، در این اثر هم نکاتی به چشم میخورد که بیان میشود. برخی از این نکات، در پی سالها ارتباط علمی میان من و ایشان مطرح شده و ناشی از اندکی اختلاف روش و سلیقه است و برخی دیگر نکاتی است که از دست خودِ نویسنده به در رفته و امید میرود در چاپ دوم این اثر خوب، برطرف شود.
1- نویسنده، خود در مقدمه[2] توضیح میدهد که میان گزارشهای تاریخی (یونانی و لاتین) از داریوش سوم و زمانه این شاه ایرانی، 2 تا 4 قرن فاصله است (که دقیقتر آن 3 تا 5 قرن است). ولی تلاشی نمیکند تا نقدی بر کلیت اعتبار این گزارشها روا داشته، بر آنها شکی وارد سازد. یا دستکم دلیلی اقامه کند، که چرا نباید شک کرد؟ برای نمونه، میدانیم که در موضوع برافتادن ساسانیان و پژوهش درباره یزدگرد سوم، گزارشهای موجود در آثار عربی که دقیقا همین اندازه (بیش از 3 قرن) با سوژه فاصله دارند، مورد تردید واقع شدهاند.(بنگرید به دریایی، 1382) جای چنین بحثی درباره میزان اعتبار آثاری که گاه 500 سال بعد از داریوش و اسکندر درباره آنان نوشته شده، در این کتاب و به گمان من، در هر کتاب دیگری که به سرفصل "پایان هخامنشی" بپردازد، حس میشود.
2- نویسنده اشارهای به آثار ایرانی درباره شخصیتی داستانی به نام "دارا" نکرده است. بهتر میبود که دستکم در چند سطر هم که شده دلیل کنار گذاشتن این رده از آثار را برای مخاطب توضیح میداد.
3- هرچقدر که این کتاب، مملو از ارجاعات دقیق و نمایانگر سابقه پژوهشی در این زمینه است، در زمینه فرضیه و نظریه و طرح مساله و پرسش چنین نیست. نویسنده، چنانکه گفته شد، بیان داشته که از نقطهای متفاوت به موضوع سرنگونی هخامنشیان پرتو افکنده و از سوی دیگر او هدفش را ارائه تحلیلی نو در این باره دانسته است. به گمان من نویسنده برای رسیدن به تحلیلی نو، میبایست بر حجم این کتاب میافزود. کتاب صفایی، با همه موجز و مختصر و مفید بودن، سکو و زمینه لازم برای "تحلیل" را دارا نیست. و میتوانست پرحجمتر باشد.
4- مقدمه کوتاه نویسنده در مورد تاریخِ سنتی و آثار کلاسیک کهن، ناکافی است و در ادامه، نویسنده، از نامهای نویسندگان (گزارشگران کهن و پژوهشگران معاصر) در متن اصلی بسیار زیاد استفاده کرده است. حال آنکه ممکن است مخاطب، حرفهای نباشد و تفاوت میان تاریخنگاران سنتی و تاریخپژوهان مدرن را در متن درک نکند. که البته این نقص در شرایطی وارد است که گروه مخاطب این کتاب را "همگان" بدانیم.
5- برخی مواقع نویسنده نظری خاص و مسالهساز از یک مولف را بیچون و چرا و هیچ بحثی، پذیرفته و به یک ارجاع پاورقی بسنده کرده است. مهمترین نمونهاش در صفحه 28 است که با ارجاع به بریان، چنین مطرح شده که شورشهای درازمدت مصریان (که تقریبا در همه دوره هخامنشی دیده شده) ارتباطی با میل استقلالطلبی آن مردمان نداشته و کلید این شورشها در نظام پرداخت خراج بوده است. نویسنده در اینجا یا میبایست ادلهی آن مولف (بریان) را میآورد که از حوصله این کتاب خارج میشد و یا دستکم در خودِ متن نام نویسنده را میآورد. اشاره به یک نظر بدون اشاره به نویسنده در خودِ متن بیشتر در مواردی به کار میرود که آن نظر مورد اجماع کارشناسان باشد و نظرات تازه و یا نظراتی که احتمال مناقشه بر آن میرود را بهتر است با ذکر نام نویسنده مطرح کرد.
6- اشکالات مضمونی و محتوایی کتاب- تا جایی که این قلم آگاه است- به ندرت به چشم میآید و خللی در اصل و اساس برنامه کتاب پیش نمیآورد. ولی بهتر میبود که ویراستار علمی کتاب، دقت بیشتری میکرد تا این اثر خوب، به کلی خالی از اشکال باشد. مهمترین نمونههای آن به عرضِ خود نویسنده محترم رسید که عبارتند از اشکال در بحث استقلال مصر از هخامنشیان و یک مورد به کارگیری داریوش دوم، به جای اردشیر دوم. همچنین نویسنده در پاورقی صفحه 44 با فرضیهای که "زمین بیگانه" باعث برهم خوردن ترتیب آفرینش آسمان و زمین در سنگنوشتههای هخامنشی شده باشد، به دلیل اینکه سنگنوشته وان (شرق ترکیه) با وجود زمین بیگانه بودن، همان ترتیب را دارد، مخالفت کرده است. درحالیکه به نظر میرسد، در جغرافیای سیاسی آنروزگار، وان - هرچند روزگاری نسبتا دور مرکز اورارتوییها بوده باشد - نسبت به مصر، چندان زمین بیگانه به شمار نمیرفت و از دوره ماد تابع ایران بوده و از نظر قومی، ارمنینشین شده بود که خویشاوندان نهچندان دورِ ایرانیان بودند.(بنگرید به نائبیان و مهدیزاده، 1392)
7- نویسنده، گاه گزارشهای داستانپردازانه یونانیان درباره مذاکرات و گفت و شنودهای درون دربار ایران را بدون نقد و نظر در متن اصلی آورده است.[3] آوردن این داستانهای عامهپسند یونانی در متن اصلی، نوعی تایید ضمنی است. این درحالیست که به هنگام سخن از نامه سرشناسِ شهریار ایرانی به اسکندر، نویسنده به درستی بر اعتبار آن شک میکند.[4] حال آنکه امکان ضبط نامهها به مراتب بیش از امکان ضبط گفت و شنودهای شفاهی بوده است. نویسنده اشاره میکند که پیر بریان، اینگونه روایات درباره پیشنهادات مِمنون (سردار یونانیِ داریوش) را جدی نمیگیرد ولی سپس بر بریان خرده گرفته و اعتبار این اخبار سنتی را میپذیرد. بیآنکه تلاش خاصی برای قانع کردن ما برای پذیرش آن انجام دهد.[5]
8- در موردی، نویسنده، به الگویی ادبی در تاریخنگاری یونانی پرداخته که بنابر آن یک خردمند ناایرانی در دربارِ هخامنشی، پیشنهادی سودبخش میدهد که با مخالفت اکثریت ایرانی روبرو شده و کنار گذاشته میشود. تنها مثالی که نویسنده در پاورقی میآورد، مخالفت عموی خشایارشا با جنگِ یونان بنابر هرودوت است.[6] که اینجا پرپیداست، عموی خشایارشا (برادر داریوش) طبیعتا نمیتواند ناایرانی باشد! و این الگو، منطقی بهنظر نمیرسد. نویسنده به کشف این الگو از سوی "بادیان" اشاره میکند. ولی بهتر بود دستکم یکی از نمونههای این الگو پیش روی مخاطب گذاشته میشد.
9- چند مورد اشکال انشایی دیده میشود مانند صفحه 22 سطر سوم، صفحه 27، سطر 18، صفحه 70 سطر یکی به آخر. صفحه 55 پاورقی (پیادهرو، به جای پیادهنظام)
10- چند مورد ارجاعات غلط آمده از جمله بریان 1998 که در کتابنامه، چنین اثری نیست.
11- نویسنده تا جایی که دیده شد، در اکثریت قریب به اتفاق موارد، نوشتاری روان و قابل فهم ارائه داده که ناشی از چیرگی ایشان در فنِ ترجمه است. در یکی دو جا پدیدهی "خواندن به انگلیسی و نوشتن به فارسی" عارضه ایجاد کرده. مانند صفحه 33 سطر 9 است.
12- نویسنده در یک مورد به جنگ فیلیپ با "بیزانس" اشاره کرده.[7] که بهتر میبود از بیزانتیوم بهره گرفته میشد. چراکه بیزانس در آثار فارسی، اصطلاحا برای امپراتوری روم شرقی بهکار میرود.
13- هنگام سخن گفتن از یک رخداد تاریخی (کشتار اسکندر در یونان که به مهاجرت برخی نخبگان یونان به دربار هخامنشی انجامید) بهتر است به طور مستقیم، به آثار سنتی کلاسیک (مثلا دیودور یا پلوتارک یا آریان) و هنگام سخن گفتن از تحلیلهایی پخته و طرح مسالههایی نو و یا باطل شدن یک گزارش و خبر سنتی، به آثار نوین ارجاع داده شود. نویسنده گرامی، در بسیاری موارد آنچه از اخبار سنتی مربوط به گزارشهای تاریخی میدانیم را به نویسندگان معاصر (داندامایف[8] یا بریان[9] یا اومستد[10]) ارجاع داده. برای نمونه درحالیکه سخن از وجود زمینههای شورش تِبیها در کتاب دیودور، است، به جای ارجاع به خودِ دیودور به Kholod ارجاع میدهد.[11] یا هنگامی که به سرنوشت مِمنون، سردار داریوش سوم در نبرد گرانیکوس و سپس درگذشت او اشاره میکند، به "بادیان" و "بریان" ارجاع میدهد.[12]
14- بهتر می بود که بخش یادداشتها (نه ارجاعها) به پایان هر فصل انتقال مییافت تا نویسنده با فراغ بال خواننده را با پیشینههای نظریات و بحثها آشنا میکرد. یادداشتهای مختصر نویسنده در پاورقیِ تنگ کتاب، خوب است ولی تشنگان را سیراب نمیکند.
15- یکی دیگر از مواردی که دارنده این قلم با نویسنده گرامی اختلاف سلیقه دارد، روش به گمان من افراطیِ ایشان در بهرهگیری از خوانشِ یونانیِ چهرههای یونانی است. دارنده این قلم گمان میکند که بهتر است به جای آنکه عینا تلفظِ یونانی یونانیان (هرودتوس، پلوتارخوس، دیودورس، یوستینیانوس، پومپوس، کنتوس) را به کار بریم، به یکدست شدن نامها در زبان فارسی کمک کنیم. نامهایی چون هرودوت، پلوتارک، دیودور، یوستینی، پومپه و ... در فارسی جا افتاده. این نامها یا از راه فرانسه – انگلیسی و یا به گونهای "فارسیشده" در همین دوره معاصر جا افتاده و با گوش و چشم علاقهمندان آشنا شدهاند. دور ریختن یکباره ضبط پیشین و آشناییزدایی، برای علاقهمندان غیرحرفهای، گیجکننده و حتی برای پژوهشگران و دانشجویان و استادان هم ملالآور خواهد بود. تا جایی که میدانم دیگر ملتها، یعنی انگلیسیها، فرانسویها و پیش از آنها رمیهای لاتینزبان، هم نامهای یونانی را با تغییراتی مناسب آوا و ساختار زبان خود، ضبط کردهاند. از این رو اصرار و افراط در به کارگیری حرفِ "س" در پایانِ نامهای یونانی، را هم، آشناییزدایی و چندگانگی در فارسی و به زیان زبانِ علمیِ فارسی میدانم و هم آوای آن را برای گوش ایرانی، ناخوشایند میبینم. نویسنده گرامی، در این افراط چنان جلو رفته که گاه نامهای ایرانی را هم با ضبطِ یونانی آورده. نمونهاش، ارتبانوس (اردوان) عموی خشایارشا.[13] البته وسواس در به کارگیری تلفظ درستِ یونانیِ نامهای یونانیان کاملا موفق نبوده و نویسنده گرامی، نامهایی یونانی چون "آریان"[14]، "تب"[15] ، "المپیا"[16] و آنتیپاتر[17] را با همین صورتِ فرانسوی – انگلیسیِ فارسیشده به کاربرده که خلافِ روشِ حاکم بر کلیت اثر اوست.
در مجموع وجود نکات ذکر شده، خللی در سودمندی این کتاب به ویژه برای دانشجویان و پژوهشگران، وارد نساخته و این اثر قطعا، نویدبخش ظهور یک چهره جدید در هخامنشیشناسیِ ایران است.
فهرست ارجاعات
[1] صفایی، یزدان. ۱۳۹۵. داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ. تهران: نشر همیشه، پیشینپژوه. 104 صص
[6] صفحه 53، سطر دوم پاورقی
[17] صفحه 39، سطر 2
کتابشناسی
بریان، پیر، 1394. امپراتوری هخامنشی، ترجمه. فروغان، ناهید. تهران: انتشارات ماهی.
بریان، پیر، 1396، داریوش در سایه اسکندر، ترجمه. فروغان، ناهید. تهران: انتشارات ماهی.
صفایی، یزدان. ۱۳۹۵. داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ. تهران: نشر همیشه، پیشینپژوه.
نائبیان، جلال و بهزاد مهدیزاده. 1392. آثار فرهنگی هخامنشیان در قفقاز جنوبی. پژوهش در تاریخ. پاییز 1392. شماره 12.
Briant, Pierre.2015. Darius in the Shadow of Alexander, Translated by Jane Marie Todd, Harvard University Press.