مادها

Medes

 

مادها

بهرام روشن‌ضمیر

نام مادها نخستین بار در 836 پ.م در سنگ‌نوشته‌ آشوری شَلمَناصر سوم (که بر ضد ماتای جنگید) آمده است. آنان باید در ایران مرکزی به‌ویژه پیرامون همدان ساکن شده باشند. شمار فراوانی از محوطه‌های باستانی مانند گودین تپه، باباجان تپه، تپه نوشی‌جان و تپه سیلک در آن حول و حوش وجود دارد که مدارکی از آنان را حفظ کرده است. به پارسیان چند سال زودتر اشاره رفته است(843 پ.م که نخستین مدرک معین برای تاریخ‌گذاری سکونت ایرانیان در کشور ایران است). پارسیان با نام پرسوئَش (ایرانی: پارسوا) خوانده شده‌اند. ظاهرا باید آنان در جنوب و غرب دریاچه ارومیه جای داد. برای دو سده آینده، می‌توان به دنباله‌هایی به شکل اسم پارسوا و پارسا دست یافت که بسته به حرکت زمان و تغییر مکان انعطاف‌ نشان می‌دهند. مثلا در دوره شاه آشوری تیگلات‌پیلسر سوم منطقه پرسوئش را احتمالا در جنوب غربی، در زاگرس مرکزی می‌توان یافت و آنگاه در دوره سناخریب (691 پ.م) آنان هم‌پیمان ایلامیان‌اند و در نزدیکی کوههای بختیاری جای گرفته‌اند. در 639 پ.م آشوربانیپال پادشاهی ایلام را به نابودی کشاند و به سوی قلمرو کورش یکم که گفته‌شده بر پرسومَش و انشان (یعنی تلِ ملیان، یعنی میهن تاریخی پارسیان در فارس) فرمانروایی می‌کرد، تاخت و تاز کرد.

اگرچه ما باید قبایل فراوانی با نام مشابه را به حساب بیاوریم، این گواه می‌تواند حرکت پارسیان را از شمال غرب ایران به سوی میهن فرجامین خود، نتیجه داده و ما را به سوی بحث اصلی یعنی مسیر تاخت و تازِ شمال غربی سوق دهد.

نظری که پشتیبان مسیر تاخت و تازِ شمال شرقی (یا شرقی) است یا به بیان دیگر، مستقیما از استپ‌ها به سوی دشت‌های مسطح شمال شرق ایران به عنوان یک گذرگاه طبیعی برای اقوام کوچ‌گرد می‌رود شامل 1- مهاجرتی همسان در دوره‌های پسین 2- مدارک سفالین (نمونه  T. Cuyler Young, Jr.; see bibliography) 3- خویشاوندی‌های زبانشناختی میان فارسی باستان (که بر اساس دیدگاه سنتی یک زبان ایرانی جنوب‌غربی است) با زبان سغدی به عنوان ایرانی شمال‌شرقی می‌شود.

مهمترین نقد بر این فرضیه این بوده که مدارک باستانشناختی دلالت بر آن دارد که ایرانیان شرقی در آسیای مرکزی اصالتا از فلات ایران در غرب آمده‌اند!

نظریه‌های دیگر مهاجرت‌های متنوع پیشاتاریخی چیزی جز حدس و گمان نیستند. و شاید مثلا به نفوذ یک گروه کوچک یا یک حرکت بزرگ واقعی برگردند. بسیاری فرهنگ باستانشناختی در آسیای مرکزی که در دهه‌های گذشته از مسیر باشتانشناسی شوروی (به‌ویژه فرهنگ آندرونُوو[6]) شاید نشان از مردمان هندواروپایی بدهد. با اینحال حتی اگر فرهنگ آندورونوو یا هر فرهنگ دیگری مرتبط با آریایی‌های نخستین یا ایرانیان نخستین(یا یک قبیله مشخص ایرانی) باشد، هنوز نمی‌توان به قطعیت دست یافت.

فرهنگ و مذهب مادها: همسانی‌های زبان‌شناختی میان متون ایرانی کهن، به شکل مشخص گاهان زردشتی(کهن‌ترین بخش اوستا) و ودای هندی کهن (به‌ویژه کهن‌ترین بخش آن، ریگ‌ودا یا رگ‌وداسم‌هیتا[7]) کاملا چشمگیر و بسیار نزدیک‌تر از هر دو زبان هندواروپایی باستانی دیگری است. این همسانی تنها در واج‌شناسی[8]، ریخت‌شناسی[9] و واژگان ساده نیست، بلکه کل عبارات[10] را دربر می‌گیرد.  (cf. e.g., Vedic uttānáhastamánasā[Rigveda 6.16.46 etc.] = Gathic Av. nəamŋhāustānazasta- [Y. 28.1] “with hands outstretched in reverence;” Vedic hrdāˊ mánasā [Rigveda 1.61.2 etc.] = Gathic Av. zərədāčā manaŋhāčā [Y. 31.12] “with heart and mind”).

به درستی اظهار شده است که تطابق عبارت‌های مفهومی نه تنها بر خویشاوندی زبانشناختی که بر پیوند میان اجتماعات فرهنگی و معنوی گواهی می‌دهد.

مشخصا ب.شلرات  B. Schlerath نشان داده است که زبان ودایی و اوستایی به هنگام تطبیق با یکدیگر می‌توانند همدیگر را روشنایی بخشند. در پژوهش او بر روی کسَترَه OInd. ksatrá-, Av. xšaθra-, Old Pers. xšaça- “به معنای حکومت، پادشاهی، فرمانروایی،  (Das Königtum im Rig- und Atharvaveda, Wiesbaden, 1960, pp. 128-31)وOInd. ásu- Av. ahu- “life” (“Altindisch asu-, awestisch ahu- und ähnlich klingende Wörter,” Pratidānam. Indian, Iranian and Indo-European Studies Presented to F. B. J. Kuiper. The Hague and Paris, 1968, pp. 142-53, especially pp. 152f.).

 عناصر مشترک اصطلاح‌شناسی شعر ودایی و اوستایی که از آریایی نخستین به ارث رسیده با بهترین ساماندهی توسط شلراث گردآوری شده است.(Awesta-Wörterbuch. Vorarbeiten II: Konkordanz, Wiesbaden, 1968, pp. 148-64 (to be supplemented by J. Duchesne-Guillemin, “L’étude de l’iranien ancien au vingtième siècle,” Kratylos 7, 1962, pp. 1-44, especially pp. 33-36; Ē. Benveniste, “Phraséologie poétique de l’indo-iranien,” Mélanges d’indianisme à la mémoire de Louis Renou, Paris, 1968, pp. 73-79).)

چه هندوآریایی‌ها و چه ایرانیان مردمانی نسبتا محافظه‌کار بودند. بدین معنی که شمار قابل توجهی از باورها و رسوم متداول اصیل آنان خود را به روزگار تاریخی رساند. شاید این مورد بیشتر در ایران دیده شده تا در هند و دلیلش شرایط جغرافیایی و اقلیمی منطقه سکونت ایرانیان بود که در کل به زادبومِ آریایی‌های نخستین همسان‌تر بود. همگنی این دو مردمان آریایی به روشنی در مساله دین، اساطیر و آیین‌ها نمود یافت و با وجود اصلاحات مذهبی عمدتا از سوی زردشت که کم و بیش تغییراتی را باعث گشت، در کهن‌ترین و باستانی‌ترین متون آنان بازتاب یافت. یک مورد آن مساله دَئِوَه است که معنای اصیل خود "خدا" را در هندی باستان نگه داشت حال آنکه در ایرانی باستان دَئِوَه (Av. daēuua-, Old Pers. daiva-) به دیو تبدیل شد.

 

Lectures

سخنرانی های بهرام روشن ضمیر -  Roshan-Zamir Lecturing

Roshan-Zamir@ut.ac.ir

"Achaemenid history"; a new chapter in studying the era

Books rivaled by Seventh Art

 Iranian Identity vs Greek Othering

 

آیا نیمه تاریکِ بهشت (مذهب، امپراتوری و شکنجه) از بروس لینکلن، ایران‌ستیزانه نیست؟ - بهرام روشن ضمیر

A review: Religion, Empire, and Torture

THE CASE OF ACHAEMENIAN PERSIA, WITH APOSTSCRIPT ON ABU GHRAIB

By Roshan-Zamir

Roshan.Zamir@ut.ac.ir

آیا نیمه تاریکِ بهشت (مذهب، امپراتوری و شکنجه) از بروس لینکلن، ایران‌ستیزانه نیست؟

بهرام روشن ضمیر

در تاریخ 27 فروردین در سی‌امین جلسه کافه‌کتاب در کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید چمران اهواز، معرفی کتاب مذهب، امپراتوری و شکنجه (در ایران: نیمه تاریک بهشت) توسط دکتر شهرام جلیلیان برگزار شد. در این جلسه، عضو هیات علمی گروه تاریخ این دانشگاه، که پژوهشگری برجسته و صاحب‌نظر در زمینه تاریخ ساسانیان به شمار می‌آید به معرفی(بدون نقد) کتاب نیمه تاریک بهشت ترجمه آروین مقصودلو پرداخت.

دکتر جلیلیان در این سخنرانی، هجمه برخی علاقه‌مندان به تاریخ ایران نسبت به این کتاب را ناشی از بی‌اطلاعی از محتوای آن و قضاوت پیش از خواندن و صرفا با تکیه بر عنوان دانسته‌ و حدود 30 دقیقه با ستایش‌برانگیزترین جملات از این کتاب به نیکی یاد کرده و علاقه‌مندان را به خواندن آن فراخوانده‌اند.

البته مواردی هست که مولف یا مترجم با به‌کارگیری یک عنوان جذاب و حتی خلافِ محتوا و نتیجه‌گیری تلاش می‌کند، جناح‌ها و جریان‌های مختلف و مخالف را نسبت به خواندن و خریدن یک اثر راغب کند. ولی بدبختانه نیمه تاریک بهشت، در این زمره نمی‌گنجد. این جانب این کتاب را به زبان انگلیسی خوانده‌ و ترجمه فارسی را تورق کرده‌ام. کتاب اصلا چیزی خلافِ عنوان آن نیست. واقعا تلاش دارد، نیمه تاریکِ دو امپراتوری(ایرانِ هخامنشی و آمریکا) را نمایان سازد و ادعای هر دو امپراتوری بر ساختن بهشتی روی زمین را خدشه‌دار سازد. دکتر جلیلیان البته هدف بروس لینکلن در دشمنی با پروپاگاندای جورج بوش در جریان اشغال عراق در سال 2003 را خوب درک کرده‌اند ولی با کمال تعجب، ایشان متوجه نشده‌اند که مولف، به وضوح این دو مورد(هخامنشیان و آمریکا) را دو روی یک سکه دانسته و آمریکای جورج بوش -که با شعار دروغین دموکراسی و نجات‌بخشی، ابوغریب برپا می‌کند - دارای یک سابقه تاریخی به نام ایران هخامنشی فرض گرفته است. حتی در پایان جلسه که یکی از حضار این موضوع را به ایشان تذکر می‌دهد، ایشان سخنِ لینکلن که پس از رویدادِ ابوغریب به دنبال موردی در تاریخ باستان در یونان و روم و مصر و چین گشته ولی نهایتا ایرانِ هخامنشی را مناسب یافته را تکرار می‌کند و سپس می‌گوید: "هخامنشیان هم کشتار می‌کرده‌اند و بدون خونریزی نبوده‌اند و بنابر بیستون داریوش 120 هزار نفر را کشته‌! و نمی‌توان با شلنگ هخامنشیان را پاک کرد!" که این یعنی دکتر جلیلیان هم پذیرفته‌اند که کتاب بروس لینکلن در مجموع، ضدِ هخامنشیان است و آن‌را مانند آمریکای جورج بوش محکوم می‌کند. ولی باز جملات خود را اینگونه به پایان می‌رساند که خیر! لینکلن این دو مورد(هخامنشیان و جورج بوش) را یکی نگرفته!

به هرحال، به نظر این‌جانب، برخلافِ نظر جناب دکتر جلیلیان، کتاب کاملا به هر دو مورد یعنی آمریکای جورج بوش و ایران هخامنشی حمله می‌کند و به همین جهت مورد اقبالِ دو نویسنده مقدمه(دکتر پاپلی یزدی، دکتر دژم‌خوی) قرار می‌گیرد که هر دو سابقه‌ای در محکوم‌کردن و سیاه‌نمایی ایران باستان دارند. دکتر جلیلیان، دستکم می‌بایست با آثارِ ضدساسانیِ این دو پژوهشگر محترم آشنا باشند. و به نظر من سخت بتوانیم بگوییم نه ناشر، نه مترجم(که نویسندگان مقدمه را برگزیده‌اند) و نه دو نویسنده مقدمه، هیچ‌یک منظورِ اصلی کتاب را در سیاه‌نمایی هخامنشیان(در همان ژانری که از آقای رضا مرادی غیاث‌آبادی سراغ داریم) درنیافته‌اند!

به گمان من لینکلن میخواهد بگوید، آنچه جورج بوش کرد متاثر از هخامنشیان بود و ربطی به فرهنگ غرب و آمریکا نداشت. او پروژه های تحقیقاتی در دانشگاه شیکاگو داشته است با عنوان: Persian imperialism the امپریالیسم هخامنشی، theology of George W. Bush الاهیاتِ جورج دبلیو بوش.

یگانه نقدی که دکتر جلیلیان به کتاب بروس لینکلن می‌کنند بهره‌گیری از کتسیاس است. حال‌آنکه کتاب ایرادات اساسی‌تری دارد. نخست اینکه کتاب برخلاف آنچه دکتر جلیلیان تاکید ورزید، اساسا برای پژوهشگرِ جدی نیست، بلکه برای مخاطب عام است. نویسنده اثر جدی دیگری دارد به نام Happiness for Mankind': Achaemenian Religion and the Imperial Project که یک کتاب مفصل و سترگ و سنگین و تخصصی است.

مفهومِ Happiness  یا خوشبختی (که به اشتباه در ایران شادی ترجمه می‌شود و دکتر جلیلیان هم به تفاوت آن با شادی در فارسی نو اشاره می‌کند) در آن اثر مهم لینکلن مورد بررسی بسیار بهتری قرار گرفته است. دیگر موارد مهم این کتاب که دکتر جلیلیان آن‌ها را بسیار جذاب و بدیع معرفی می‌کند، تا جایی که دارنده این قلم می‌داند، هیچ‌یک بدیع نیست و در سایر آثار هخامنشی‌شناسان بسیار مفصل‌تر بررسی شده‌اند. در واقع هیجانی که خواندن برخی فصول این کتاب به خواننده دست می‌دهد ناشی از هخامنشیان است، نه ناشی از نویسنده کتاب. بنابراین، اصلا خواندن این کتاب نه به متخصص و نه به مخاطب عام توصیه نمی‌شود. مگر با احتیاط و با دیدی منتقدانه.

روش‌شناسی نویسنده در این کتاب ایرادات اساسی دارد. مثلا بدون اینکه ارتباط هخامنشیان با دین زرتشتی را دقیقا تعیین کند، هرجا که به نفع مدل‌سازی‌اش بوده از متون دینی استفاده کرده است. نگاه او در پیوست کتاب به موضوعِ ابوغریب در جنگ عراق هم بدون ایراد نیست. چه کسی گفته که آمریکا با پروپاگاندا سقوط صدام را در عراق مثبت جلوه داده و در عمل این پدیده مثبت نبوده؟ یک‌پنجم مردم عراق را کردها تشکیل می‌دهند که صدام با آنان کاری کرد که از ازل تا الان، هیچ‌کس چنین جنایتی بر ضد ملتِ خودش نکرده است(بمباران شیمیایی). سه‌پنجم مردم عراق را شیعیان تشکیل می‌دهند که رژیم صدام حسین در کربلا و نجف آنان را به گلوله بسته و حتی حرم‌های مقدس عتبات را هم از گلوله‌باران بی‌نصیب نگذاشت. و از آن یک‌پنجم عرب‌های سنی(20 درصد)، آیا واقعا همه موافق صدام بودند؟ بله، عراق تا دهه 1980 وضع خوبی داشت، ولی آیا دستکم در یک دهه آخر عمرِ رژیم بعث عراق(بعد از جنگ خلیج فارس)، میلیونها کودک از فقر و گرسنگی و نبود دارو تلف نشدند؟ آیا عقل ما می‌پذیرد که خانواده‌های مصیب‌زده‌ی عراقی هوادار صدام بودند؟ پس چرا باید پروپاگاندای جورج بوش را بیش از اندازه بزرگ کرده و پروپاگاندای جریانِ ضدجورج بوش(لیبرال-دموکرات‌های آمریکا، کوفی عنان و ژاک شیراک که مشخص شد همه در ازای تحریم عراق و سیاست نفت در برابر غذا رشوه دریافت می‌کردند، یعنی از مرگ میلیونها کودک عراقی، پول به جیب می‌زدند!) را نادیده بگیریم؟ واقعیت آن است که ابوغریب‌ها و گوانتانامو‌ها پیش از جورج بوش و پس از جورج‌ بوش (در دوره لیبرال – دموکرات‌ها) هم وجود داشته، فقط رسانه‌ای نشده. و اگر جورج بوش برای برپا ساختن بهشت، جهنمی نصیب منطقه ما کرد، روئسای جمهور دیگر آمریکا از حزبِ مخالف، با عزمی جزم برای برپا کردن خودِ جهنم برخاسته و جهنمی پایان‌ناپذیر هم به جهان هدیه کردند.

لینکلن اگر واقعا انسان‌دوست بود، به نظر من باید صدام را با امپراتوری آشور در بحث کشتار و شکنجه و وحشت مقایسه می‌کرد، نه آمریکا را با هخامنشیان. لینکلن شکنجه‌های اسکندر بر ضد شورشی‌ها را در تاریخ نخوانده، هیچ خبری از شکنجه‌های روم باستان و اروپای قرون وسطا هم ندارد! حال آنکه ادوات شکنجه‌های قرون وسطایی که اتفاقا با اهداف دینی و مذهبی و با توجیهاتی کاملا ایدئولوژیک به کار می‌رفتند همه در موزه‌های غربی (شاید در همان دانشگاه شیکاگو که لینکلن مشغول است) موجود است! ولی مگر می‌شود که ریشه جنایاتی که در عراق صورت گرفته را به یونان و روم و اروپا نسبت داد؟ باید به دنبال ریشه آن در همان منطقه گشت. و در اینجا یک تک‌روایت از مشکوک‌ترین اثر تاریخی دوره هخامنشی که به پرمناقشه‌ترین چهره تاریخنگاری باستان یعنی کتسیاس منسوب است، برگزیده می‌شود! 

بله درست خواندید: تک روایت از کتسیاسی که بسیاری پژوهشگران او را یاوه‌گو می‌خوانند و حتی اگر هم واقعا دربار هخامنشی را دیده باشد کتاب او گمشده و به دست ما نرسیده و آنچه هست، نقل قول دیگرانی چون پلوتارک از کتاب اوست و پژوهشگران بحثی پردامنه داشته‌اند که این روایات پراکنده را تا چه اندازه می‌توان واقعا از کتسیاس دانست؟ 

این تک‌روایت چیست؟ اردشیر دوم، پس از نبرد کوناکسا ادعا می‌کند که شخصا برادرش کورش کوچک را کشته است. درست مانند داریوش بزرگ که ادعا می‌کرد شخصا گئومات مغ را کشته است. یک الگوی حماسیِ شناخته شده. اما مشکل اینجا بروز کرد که دو نفر سرباز معمولی ادعا کردند که خیر! آنها بودند که کورش را کشتند! (من که باور نمی‌کنم چه آن‌زمان و چه در زمان بی‌خاصیت‌ترین پادشاه قاجار، کسی جرات می‌کرده جلوی شاه چنین جسارتی به خرج دهد!)

نخستین فرد که با شجاعتی باورنکردنی جلوی شاهنشاه بزرگ ایستاد را به دستِ مادرِ خونریز و بیرحم شاه یعنی پروشات سپردند تا به فجیع‌ترین شکل ممکن او را بکشد! فارغ از اینکه امکان نداشته که کسی بتواند جلوی شاهنشاه عرضه اندام کند، تصور کنید که آن فرد چقدر ابله بوده که نمی‌دانسته، در درگیری‌های درون‌خاندانی، کسی که از بیرون خاندان دخالت کند در هر حالتی نهایتا محکوم به فناست و تقریبا در همیشه‌ی تاریخ طرف پیروز در یک جدال خانوادگی، کسی که شخصا خونِ هم‌خانواده‌اش را ریخته را قصاص کرده. این به کنار! 

اندکی بعد، یک نفر دیگر به نام مهرداد دوباره در مجلسی از دهانش می‌پرد که من کورش را کشتم!! انگار که به نفر قبلی جایزه بزرگی داده بودند! در نتیجه اردشیر شاهنشاه به جرم این دروغگویی (نه به جرمِ ریختن خون یک هخامنشی) او را به مجازات دوکرجی محکوم می‌کند که در طی آن، فرد را درون دو محفظه قرار می‌دهند که سر و دستانش بیرون باشد. سپس به او شیر و عسل می‌دهند. پس از مدتی مدفوع او کرم می‌گذارد و کرمها به درون بدن او رفته به تغذیه او مشغول می‌شوند. این مجازات 17 روز طول می‌کشد و نهایتا درب را برمی‌دارند تا مردم ببینند که بدن او متلاشی شده است! لینکلن صفحات متعدد به تفسیر این موضوع می‌پردازد و آنرا عملی مذهبی و زرتشتی می‌گیرد! حال آنکه این نوع تنبیه در هیچ‌یک از متون ایرانی دیده نمی‌شود و ربطی به آزمایش "ور" زرتشتی هم ندارد. لینکلن می‌گوید شاه با اینکار به مردم ثابت می‌کند که او راست می‌گفته و مهرداد دروغ! یعنی به نظر نویسنده آمریکایی قرن 21، خود کتسیاس کذایی که ادعا می‌کند آنجا بوده هم نفهمیده که قضیه فراتر از یک مجازات اعدام پرشکنجه است، بلکه با یک معجزه برای راستی‌آزمایی شاه روبروییم! البته خود لینکلن کنایه می‌زند که مردم باید ابله می‌بودند که تصور کنند شاه مدفوع نمی‌کند که اگر او را در جایی محبوس کنند، مدفوعش کرم بیاندازد! خب، همیشه بلاهت به سادگی به مردم شرق نسبت داده می‌شود.

بنابراین جدا از لفاظی‌های لینکلن که از خبرگی و دانش خود در زمینه مطالعات ادیان بهره جسته، واقعا این یاوه‌سرایی‌های کتسیاس هیچ مفهومی نداشته و هیچ ربطی هم به ایدئولوژی حکومت هخامنشی ندارد. مردمان دوره هخامنشی احتمالا اینقدر درک و شعور و تجربه داشتند که بدانند نجاستِ انسان در هرجایی که باشد کرم و مگس و موجودات پلید را به خود جذب می‌کند و می‌دانستند که بدن انسان کاملا مستعدِ حمله حشرات و خرفستران است. این روایتِ مشکوک از کتسیاسِ مشکوک، در تمام این قرون نشانه‌ای از خشونت گرفته شده و به نظر هم نمی‌رسد که لینکلن توانسته باشد بقیه را مجاب کند که یک ایدئولوژی ساختاریافته در پشت آن نهفته که هیچکس جز دین‌شناس آمریکایی نتوانسته آنرا کشف کند. 

این کتاب چیزی نیست جز یک اثر سرگرم‌کننده و جذاب و در عین حال، ضد جورج بوش. همین و بس.

به نظرِ دارنده این قلم، تاریخ‌دان در درکِ موارد تاریخی چه باستانی باشد و چه معاصر، همواره باید هوشمندی به‌خرج داده و به هنگام دور شدن از یک طرف، در دامِ طرف دیگر نیوفتد. دشمنیِ لیبرال-دموکرات‌ها (از جمله آکادمیسین‌هایی که بروس لینکلن لابد یکی از آنان است) با جورج بوش، به هرحال ربطی به تاریخِ ما ندارد و این کتاب بروس لینکلن - که بی‌شک یکی از پژوهشگران برجسته دین‌های باستانی است – از این منظر که برای استفاده‌ی سیاسی(سوءاستفاده) روز به تاریخ باستان تمسک جسته، محکوم است. او با مقایسه کردن دنیای قرن 21 با قرن 5-4 پیش از میلاد، به تحریف تاریخ دست زده و انتظار می‌رود، پژوهشگران برجسته نه تنها به این مسیر نروند که آنرا تمجید هم نکنند. واقعا دنیای امروز چقدر به دنیای 2500 سال پیش شباهت دارد؟ شکنجه در دنیای امروز چه توسط سی.آی.ای باشد و چه دستگاههای جاسوسی دیگر در تقریبا همه کشورهای جهان، هدفی جز حرف کشیدن و کسب اطلاعات برای پیشگیری از اقدامات نیروهای ستیزه‌جو ندارد. حال آنکه در گذشته شکنجه بیشتر یک تقاص بود و امری قدسی و پادفره رفتار شخص و حتی سبک کننده گناه فرد به هنگام مرگ تصور می‌شد و توسط مذاهب توصیه می‌گشت. در مرکز قراردادن شکنجه و مطالعه تطبیقی هخامنشیان و آمریکای جورج بوش اگر یک حرکت سیاسی نباشد، قطعا کتابسازی و دکان‌سازی است.

مواردی جزئی که دکتر جلیلیان از کتاب لینکلن آورده و مورد ستایش و تعریف‌ قرار دادند، هر یک می‌تواند مورد مناقشه جدی قرار بگیرد و در مجموع چیزی نیست جز یک پیشنهاد برای مدل‌سازی. نه چیزی بیشتر. مثلا اینکه هخامنشیان باغ‌هایی ساخته و آن‌را پردیس می‌نامیدند و بعدا این واژه در آثار مذهبی یهود و تاریخیِ یونانی و لاتین به کار می‌رود و نهایتا در عربی به صورت فردوس دیده می‌شود، و در طی این دوره طولانی در اندیشه‌های مذهبی گاه به "بهشتِ آسمانی" هم گفته می‌شود(در هیچ زبانی تنها واژه برای اشاره به بهشت نیست) اصلا نمی‌تواند باعث شود که حکم کنیم، هخامنشیان می‌خواستند "بهشت آسمانی" را روی زمین بنا کنند. کما اینکه هم ساختن باغ‌ها در امپراتوری‌های پیش از هخامنشیان(آشور و بابل) پیشینه دارد و هم خود این واژه هم گویا وام‌واژه‌ای آشوری در فارسی است. خلاصه اینکه بعدها سازندگان اندیشه مذهبی "بهشت آسمانی" از واژه پردیسِ ایرانی هم بهره جستند. نه اینکه هخامنشیان دنبال آوردن بهشت روی زمین بودند. هرچند که در اینکه هخامنشیان بسی بیش از دیگر حکومتهای باستانی دنبال آبادانی بودند، تردیدی نیست.

از این رو، می‌توان گفت اثرِ یادشده از لینکلن نه تنها ضدهخامنشی است، بلکه اصلا اثری علمی و جدی نیست بلکه تا حدودی به شبه‌علم نزدیک می‌گردد و اگر موارد جذابی هم در آن دیده می‌شود، به خودِ تاریخ هخامنشی برمی‌گردد و نه به مولف و از این رو، اینجانب گمان می‌کنم خانم دکتر پاپلی یزدی و خانم دکتر دژم‌خوی این اثر ایران‌ستیزانه را بهتر شناخته‌ و آن‌را برای پیشکش کردن به جریانات ضدایرانی فعال در ایران کنونی مناسب دیده‌اند. دکتر جلیلیان به یک مورد شیطنت مترجم و دست‌اندرکاران هم اشاره کرده‌اند که در آن عنوان دستکاری شده تا شدتِ خشونت ضد هخامنشیان بیشتر گردد.(عنوان اصلی کتاب، "نیمه تاریک بهشت" نیست). عنوان فصل ششم کتاب Dark Side of Paradise است که با توجه به مانوری که نویسنده روی پردیس هخامنشی داده، باید "نیمه تاریک پردیس" ترجمه می‌شد که با شیطنت دستکاری شده و روی جلد کتاب رفته! روی جلد هم چنانکه مشاهده می‌کنید، یک تصور نسبتا ترسناک نقش شده(کتاب انگلیسی اصلا عکس روی جلد ندارد). انگار بخواهند بچه بترسانند!

به نظرم واقعا کار دشواری است که دشمنیِ واضح و عیان ناشر و دست‌اندرکاران چاپ این اثر در ایران را با هخامنشیان نبینیم! البته زمان ثابت خواهد کرد که در آینده چه حجمی از مقالات و پایان نامه های ضدهخامنشی و ضد ایران باستان به این اثر عوامانه شبه‌علمی ارجاع خواهند داد.

 

بررسی کتاب داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ، اثر یزدان صفایی

 A Review: Darus III: The Last Great King

By Roshan-Zamir

Roshan.Zamir@ut.ac.ir

بررسی کتاب "داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ"، اثر یزدان صفایی[1]

مشخصات کتاب: صفایی یزدان. ۱۳۹۵. داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ. تهران: نشر همیشه، پیشین‌پژوه. 104 صص

 

بهرام روشن ضمیر - دوره پادشاهی داریوش سوم به دلیل نه چندان بلند بودن و پیوستگی آن به فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی به دست چهره بزرگ تاریخ به ویژه در میان مغرب زمینیان یعنی اسکندر مقدونی، مورد اقبال اندک پژوهشگران قرار گرفته است. این در حالی است که اتفاقا در روایات ملی ایرانی، شاید تنها چهره‌ای از هخامنشیان که توانسته خود را به تاریخ ملی ایران برساند، دارای دارایان باشد که واپسین پادشاه ایرانی پیش از اسکندر بوده است. پیر بریان، هخامنشی‌شناس ارزنده عصر ما در کتاب "داریوش در سایه اسکندر" کوشیده بود افزون بر درآوردن همه سرنخ‌های نه چندان پردامنه از داریوش در آثار یونانی و رمی، ردپاهای "دارا" در آثار ایرانی چون شاهنامه، داراب‌نامه و اسکندرنامه را نیز پیگیری کند.

 یزدان صفایی در کتاب خود تلاش کرده تا با در مرکز قراردادن داریوش سوم، یکبار دیگر چگونگی برافتادن دولت هخامنشی را مرور کند و از این نظر تفاوت‌هایی میان هدف این کتاب و کتاب پیر بریان (داریوش در سایه اسکندر) وجود دارد که باعث می‌شود، خواندن این کتاب به علاقه‌مندان تاریخ هخامنشی، توصیه شود.

از ویژگی‌های مثبت این کتاب می‌توان به چیرگی نویسنده بر منابع کلاسیک و مدرن تاریخ اشاره کرد. صفایی با کمک منبع‌شناسی خود و با شیوه دقیق ارجاع‌دهی مطابق با روال آکادمیک (برخلاف اکثریت قاطع آثار تالیفی فارسی)، اثری علمی خلق کرده که البته بیشتر به کار دانشجویان و پژوهشگران تاریخ و کمتر به کار مخاطبان ساده‌تر می‌خورد. همچنین از نظر ویرایش ادبی، کتاب، بسیار تمیز و بی‌غلط به نظر می‌رسد.

گزیده‌ای از مطالب کتاب

در بخش درآمد یا مقدمه، صفایی به سابقه پژوهش در اینباره پرداخته است. و به ویژه تضاد نگاه فرعی و پس‌زمینه‌ای یونانیانی چون آریان را در برابر نگاه اصلی و پیش‌زمینه‌ای پژوهشگران مدرنی چون بریان به رخ می‌کشد.

در فصل یک با عنوان زمینه برآمدن داریوش سوم، به رخدادهای پیش از برتخت نشستن داریوش سوم می‌پردازد. مولف با اشاره به آشوب‌ها و بحران‌های درون‌دودمانی زمان اردشیر سوم و پسرش ارشک – که به قول استرابو واپسین پادشاه از دودمان هخامنشی بود- تاکید می‌ورزد که کودومانوس یا داریوش سوم راه درازی را از ساتراپی ارمنستان تا تخت شوش، برای تثبیت فرمانروایی خود طی کرد. در این بخش ریشه‌شناسی نام اصلی او (کودومانوس) در زبان‌های یونانی، سامی و ایرانی ره‌گیری می‌گردد و سپس به داستان‌هایی درباره اوج‌گیری داریوش سوم و غلبه او بر شاهزادگان دیگر می‌پردازد که خواننده را به یاد خیزش داریوش بزرگ می‌اندازد. در ادامه اشاراتی درباره الگوی شاه آرمانی هخامنشی و احتمال قتل ارشک به دست داریوش سوم را شاهدیم.

به باور مولف، برخلاف آنچه بیشتر به نظر می‌آید، داریوش سوم تا پیش از یورش اسکندر، مشکلی در مشروعیت خود نزد اشراف و بزرگان مرکز نداشت و تنها در بابل و مصر با دشواری‌هایی رودررو بود. صفایی، همچنین به احتمال وجود یک شورش در بابل اشاره دارد. شورشی که هم‌نامی نام رهبر آن با یک شورشی دوره داریوش بزرگ، پژوهشگران را به سردرگمی در این باره انداخته است.

فصل دوم کتاب به اسکندر مقدونی اختصاص دارد. نویسنده چگونگی تثبیت قدرت در خانواده فیلیپ در مقدونیه را از نظر گذرانده و طرح‌های توسعه‌طلبانه فیلیپ و پسرش اسکندر را بررسی می‌کند. در این فصل می‌خوانیم که نخستین حرکت برای آغاز یک جنگ انتقام‌جویانه بر ضد امپراتوری هخامنشی، پس از اردشیر سوم و پیش از داریوش سوم از سوی فیلیپ دیده می‌شود. در ادامه معمای قتل فیلیپ را داریم که همچنان پس از 2300 سال حل نشده است و هریک از پژوهشگران تنها می‌تواند در این باره یک گمانه ارائه دهد. اینکه آیا فیلیپ با توطئه پسرش اسکندر و مادر او المپیا کشته شد؟ یا شاهنشاه هخامنشی، داریوش سوم در این ماجرا دست داشت؟ و یا این یونانیانِ مخالف اتحاد با دولت نظامیِ مقدونیه بودند که گمان کردند با قتل فیلیپ نجات یافته‌اند؟ سپس می‌بینیم که مشکلات اسکندر برای تثبیت قدرت خود کمتر از داریوش سوم نبوده است. چندین شهر و قوم یونانی خود را از زیر یوغِ مقدونی بیرون کشیدند و از همه مهمتر شهر تب، خود را هم‌پیمان ایران نامید و همه دشمنان اسکندر را به نزد خود فراخواند. مولف تلاش می‌کند نقش دستگاه تبلیغاتی و دیپلماسی داریوش سوم را در این بحران مهم جلوه دهد.

فصل سوم به نبردهای داریوش و اسکندر می‌پردازد. صفایی پس از گزارش شکست مخالفان اسکندر در یونان، اشاره‌ای به شمار و ترکیب سپاه اسکندر می‌کند و در ادامه از نبرد گرانیک سخن می‌گوید که نخستین نبردِ هخامنشیان و اسکندر بود. در اینجا در می‌یابیم که روایت رایج درباره این نبرد، بیشتر محصولِ داستان‌سرایی‌هایی اسکندرنامه‌وار است تا یک گزارش دقیق. نویسنده همچنین تلاش می‌کند از لابلای روایات سنتی، اندیشه‌های جنگی و استراتژی‌های نظامی فرماندهان هخامنشی را برای رویارویی با مقدونیِ جوان دریابد. در اینجا نیز صفایی، نقش شخصِ شاهنشاه را برجسته می‌بیند. با شکست در این جنگ و مرگِ مِمنون (مهم‌ترین چهره‌ نظامی هخامنشیان در غرب) شاهنشاه هخامنشی تلاش می‌کند از هر راهی که شده، دامنه جنگ را از آسیا خارج کرده به اروپا ببرد و چون این راهبرد با موفقیت همراه نمی‌شود بر اساس الگوی تبلیغی هخامنشی، او تصمیم به رویارویی مستقیم با هماورد نام‌جوی خود می‌گیرد: نبرد ایسوس.

چنانکه نویسنده بررسی می‌کند، نبرد ایسوس حاصلِ اشتباهات فرماندهی ایران در زمانبندی حرکت و جایابی غلطِ یک میدان برای مبارزه بوده است. اگرچه بیشتر نویسندگان کلاسیک بر اساس الگویی ثابت و همه‌جایی به مبالغه در شمارِ جنگاوران هخامنشی (طرفِ شکست‌خورده) پرداخته‌اند ولی به نظر می‌رسد وزنه ایرانی سنگین‌تر بوده ولی به جهتِ گیر افتادن در میدانی نه‌چندان پهناور، نتوانسته همه توان بالقوه خود را بروز دهد. در ادامه این فصل، چگونگی گریزِ داریوش سوم از مهلکه و جاماندن و اسارت خانواده او و شکست و اضمحلال سپاه هخامنشی را می‌بینیم.

مولف همچنین به یک مورد نوآوری نظامی در دوره هخامنشی اشاره دارد به نام "کارداکس" که یک واحد پیاده نظام سنگین اسلحه نخبه در سطح فالانژهای یونانی بوده است. گویا داریوش سوم است که نخستین بار به صورت رسمی از آنان بهره می‌جوید. صفایی، راهبردهای نظامی و دیپلماتیک صلح‌طلبانه داریوش سوم برای توقف پیشروی‌های مهلکِ اسکندر در آسیا را بررسی می‌کند و به ماجرای نامه‌های سرشناسِ ردوبدل شده میان دو شهریار می‌پردازد. تلاشهایی بی‌فرجام که جلوی تصرف مصر و سپس بازگشت اسکندر به آسیا و یورش به سوی بابل را نگرفت.

بررسی واپسین نبرد بزرگ میان ایرانیان و مقدونیان در گئوگملا در کردستان عراقِ امروزین، بخش دیگری از فصلِ سوم این کتاب است. مولف یاران شاهنشاه در این نبرد را عمدتا ایرانیانِ شرقی می‌داند که باز هم به دلیل ضعفِ تاکتیکی در میدان جنگ به گریز دوباره پادشاه هخامنشی انجامید و در ادامه بود که بابل، بزرگترین شهرِ امپراتوری، به دست اسکندر افتاد. نویسنده، با بررسی یک لوحِ ستاره‌شناختیِ بابلی به این نتیجه می‌رسد که واپسین تاج‌دارِ هخامنشی به سرزمین ماد گریخته بود و از این لحظه است که مشروعیت خویش را باخته و با خیانت‌های پی‌درپی یاران روبرو می‌گردد.

فتحِ آسان شوش، و آتش‌زدنِ تخت جمشید و سپس حرکت به ماد با هدف تعقیب پادشاهِ اکنون بی‌تاج و تخت ایرانی که به فرار او به خراسان و قتل او به دست نزدیکانش می‌انجامد از دیگر نکات این بخش از کتاب است. این فصل با اشاره‌ای به چگونگی ظهور و سقوط بِسوس با لقب اردشیر چهارم پایان می‌گیرد.

فصل چهارم با عنوان داریوش در میان مدارکِ مادّی به بحثی پیرامون آرامگاه احتمالی داریوش سوم در تخت جمشید، سکه‌ منتسب به او و موزاییک سرشناسِ پومپی (تصویر رویارویی داریوش و اسکندر) می‌پردازد.

برخی نکات:

همچون همه آثار، در این اثر هم نکاتی به چشم می‌خورد که بیان می‌شود. برخی از این نکات، در پی سالها ارتباط علمی میان من و ایشان مطرح شده و ناشی از اندکی اختلاف روش و سلیقه است و برخی دیگر نکاتی است که از دست خودِ نویسنده به در رفته و امید می‌رود در چاپ دوم این اثر خوب، برطرف شود.

1-   نویسنده، خود در مقدمه[2]  توضیح می‌دهد که میان گزارش‌های تاریخی (یونانی و لاتین) از داریوش سوم و زمانه این شاه ایرانی، 2 تا 4 قرن فاصله است (که دقیقتر آن 3 تا 5 قرن است). ولی تلاشی نمی‌کند تا نقدی بر کلیت اعتبار این گزارشها روا داشته، بر آنها شکی وارد سازد. یا دستکم دلیلی اقامه کند، که چرا نباید شک کرد؟ برای نمونه، می‌دانیم که در موضوع برافتادن ساسانیان و پژوهش درباره یزدگرد سوم، گزارشهای موجود در آثار عربی که دقیقا همین اندازه (بیش از 3 قرن) با سوژه فاصله دارند، مورد تردید واقع شده‌اند.(بنگرید به دریایی، 1382) جای چنین بحثی درباره میزان اعتبار آثاری که گاه 500 سال بعد از داریوش و اسکندر درباره آنان نوشته شده، در این کتاب و به گمان من، در هر کتاب دیگری که به سرفصل "پایان هخامنشی" بپردازد، حس می‌شود.

2-   نویسنده اشاره‌ای به آثار ایرانی درباره شخصیتی داستانی به نام "دارا" نکرده است. بهتر می‌بود که دست‌کم در چند سطر هم که شده دلیل کنار گذاشتن این رده از آثار را برای مخاطب توضیح می‌داد.

3-   هرچقدر که این کتاب، مملو از ارجاعات دقیق و نمایانگر سابقه پژوهشی در این زمینه است، در زمینه فرضیه و نظریه و طرح مساله و پرسش چنین نیست. نویسنده، چنانکه گفته شد، بیان داشته که از نقطه‌ای متفاوت به موضوع سرنگونی هخامنشیان پرتو افکنده و از سوی دیگر او هدفش را ارائه تحلیلی نو در این باره دانسته است. به گمان من نویسنده برای رسیدن به تحلیلی نو، می‌بایست بر حجم این کتاب می‌افزود. کتاب صفایی، با همه موجز و مختصر و مفید بودن، سکو و زمینه لازم برای "تحلیل" را دارا نیست. و می‌توانست پرحجم‌تر باشد.

4-   مقدمه کوتاه نویسنده در مورد تاریخِ سنتی و آثار کلاسیک کهن، ناکافی است و در ادامه، نویسنده، از نامهای نویسندگان (گزارشگران کهن و پژوهشگران معاصر) در متن اصلی بسیار زیاد استفاده کرده است. حال آنکه ممکن است مخاطب، حرفه‌ای نباشد و تفاوت میان تاریخ‌نگاران سنتی و تاریخ‌پژوهان مدرن را در متن درک نکند. که البته این نقص در شرایطی وارد است که گروه مخاطب این کتاب را "همگان" بدانیم.

5-   برخی مواقع نویسنده نظری خاص و مساله‌ساز از یک مولف را بی‌چون و چرا و هیچ بحثی، پذیرفته و به یک ارجاع پاورقی بسنده کرده است. مهمترین نمونه‌اش در صفحه 28 است که با ارجاع به بریان، چنین مطرح شده که شورش‌های درازمدت مصریان (که تقریبا در همه دوره هخامنشی دیده شده) ارتباطی با میل استقلال‌طلبی آن مردمان نداشته و کلید این شورشها در نظام پرداخت خراج بوده است. نویسنده در اینجا یا می‌بایست ادله‌ی آن مولف (بریان) را می‌آورد که از حوصله این کتاب خارج می‌شد و یا دست‌کم در خودِ متن نام نویسنده را می‌آورد. اشاره به یک نظر بدون اشاره به نویسنده در خودِ متن بیشتر در مواردی به کار می‌رود که آن نظر مورد اجماع کارشناسان باشد و نظرات تازه و یا نظراتی که احتمال مناقشه بر آن می‌رود را بهتر است با ذکر نام نویسنده مطرح کرد.

6-   اشکالات مضمونی و محتوایی کتاب- تا جایی که این قلم آگاه است- به ندرت به چشم می‌آید و خللی در اصل و اساس برنامه کتاب پیش نمی‌آورد. ولی بهتر می‌بود که ویراستار علمی کتاب، دقت بیشتری می‌کرد تا این اثر خوب، به کلی خالی از اشکال باشد. مهمترین نمونه‌های آن به عرضِ خود نویسنده محترم رسید که عبارتند از اشکال در بحث استقلال مصر از هخامنشیان و یک مورد به کارگیری داریوش دوم، به جای اردشیر دوم. همچنین نویسنده در پاورقی صفحه 44 با فرضیه‌ای که "زمین بیگانه" باعث برهم خوردن ترتیب آفرینش آسمان و زمین در سنگ‌نوشته‌های هخامنشی شده باشد، به دلیل اینکه سنگ‌نوشته وان (شرق ترکیه) با وجود زمین بیگانه بودن، همان ترتیب را دارد، مخالفت کرده است. درحالیکه به نظر می‌رسد، در جغرافیای سیاسی آن‌روزگار، وان - هرچند روزگاری نسبتا دور مرکز اورارتویی‌ها بوده باشد - نسبت به مصر، چندان زمین بیگانه به شمار نمی‌رفت و از دوره ماد تابع ایران بوده و از نظر قومی، ارمنی‌نشین شده بود که خویشاوندان نه‌چندان دورِ ایرانیان بودند.(بنگرید به نائبیان و مهدی‌زاده، 1392)

7-   نویسنده، گاه گزارش‌های داستان‌پردازانه یونانیان درباره مذاکرات و گفت و شنودهای درون دربار ایران را بدون نقد و نظر در متن اصلی آورده است.[3] آوردن این داستان‌های عامه‌پسند یونانی در متن اصلی، نوعی تایید ضمنی است. این درحالی‌ست که به هنگام سخن از نامه سرشناسِ شهریار ایرانی به اسکندر، نویسنده به درستی بر اعتبار آن شک می‌کند.[4] حال آنکه امکان ضبط نامه‌ها به مراتب بیش از امکان ضبط گفت و شنودهای شفاهی بوده است. نویسنده اشاره می‌کند که پیر بریان، اینگونه روایات درباره پیشنهادات مِمنون (سردار یونانیِ داریوش) را جدی نمی‌گیرد ولی سپس بر بریان خرده گرفته و اعتبار این اخبار سنتی را می‌پذیرد. بی‌آنکه تلاش خاصی برای قانع کردن ما برای پذیرش آن انجام دهد.[5]  

8-   در موردی، نویسنده، به الگویی ادبی در تاریخنگاری یونانی پرداخته که بنابر آن یک خردمند ناایرانی در دربارِ هخامنشی، پیشنهادی سودبخش می‌دهد که با مخالفت اکثریت ایرانی روبرو شده و کنار گذاشته می‌شود. تنها مثالی که نویسنده در پاورقی می‌آورد، مخالفت عموی خشایارشا با جنگِ یونان بنابر هرودوت است.[6] که اینجا پرپیداست، عموی خشایارشا (برادر داریوش) طبیعتا نمی‌تواند ناایرانی باشد! و این الگو، منطقی به‌نظر نمی‌رسد. نویسنده به کشف این الگو از سوی "بادیان" اشاره می‌کند. ولی بهتر بود دست‌کم یکی از نمونه‌های این الگو پیش روی مخاطب گذاشته می‌شد.

9-   چند مورد اشکال انشایی دیده می‌شود مانند صفحه 22 سطر سوم، صفحه 27، سطر 18، صفحه 70 سطر یکی به آخر. صفحه 55 پاورقی (پیاده‌رو، به جای پیاده‌نظام)

10-                    چند مورد ارجاعات غلط آمده از جمله بریان 1998 که در کتابنامه، چنین اثری نیست.

11-                    نویسنده تا جایی که دیده شد، در اکثریت قریب به اتفاق موارد، نوشتاری روان و قابل فهم ارائه داده که ناشی از چیرگی ایشان در فنِ ترجمه است. در یکی دو جا پدیده‌ی "خواندن به انگلیسی و نوشتن به فارسی" عارضه ایجاد کرده. مانند صفحه 33 سطر 9 است.

12-                    نویسنده در یک مورد به جنگ فیلیپ با "بیزانس" اشاره کرده.[7] که بهتر می‌بود از بیزانتیوم بهره گرفته می‌شد. چراکه بیزانس در آثار فارسی، اصطلاحا برای امپراتوری روم شرقی به‌کار می‌رود.

13-                    هنگام سخن گفتن از یک رخداد تاریخی (کشتار اسکندر در یونان که به مهاجرت برخی نخبگان یونان به دربار هخامنشی انجامید) بهتر است به طور مستقیم، به آثار سنتی کلاسیک (مثلا دیودور یا پلوتارک یا آریان) و هنگام سخن گفتن از تحلیل‌هایی پخته و طرح مساله‌هایی نو و یا باطل شدن یک گزارش و خبر سنتی، به آثار نوین ارجاع داده شود. نویسنده گرامی، در بسیاری موارد آنچه از اخبار سنتی مربوط به گزارش‌های تاریخی می‌دانیم را به نویسندگان معاصر (داندامایف[8] یا بریان[9] یا اومستد[10]) ارجاع داده. برای نمونه درحالیکه سخن از وجود زمینه‌های شورش تِبی‌ها در کتاب دیودور، است، به جای ارجاع به خودِ دیودور به Kholod ارجاع می‌دهد.[11] یا هنگامی که به سرنوشت مِمنون، سردار داریوش سوم در نبرد گرانیکوس و سپس درگذشت او اشاره می‌کند، به "بادیان" و "بریان" ارجاع می‌دهد.[12] 

14-                    بهتر می بود که بخش یادداشتها (نه ارجاع‌ها) به پایان هر فصل انتقال می‌یافت تا نویسنده با فراغ بال خواننده را با پیشینه‌های نظریات و بحثها آشنا می‌کرد. یادداشت‌های مختصر نویسنده در پاورقیِ تنگ کتاب، خوب است ولی تشنگان را سیراب نمی‌کند.

15-                    یکی دیگر از مواردی که دارنده این قلم با نویسنده گرامی اختلاف سلیقه دارد، روش به گمان من افراطیِ ایشان در بهره‌گیری از خوانشِ یونانیِ چهره‌های یونانی است. دارنده این قلم گمان می‌کند که بهتر است به جای آنکه عینا تلفظِ یونانی یونانیان (هرودتوس، پلوتارخوس، دیودورس، یوستینیانوس، پومپوس، کنتوس) را به کار بریم، به یک‌دست شدن نامها در زبان فارسی کمک کنیم. نامهایی چون هرودوت، پلوتارک، دیودور، یوستینی، پومپه و ... در فارسی جا افتاده. این نامها یا از راه فرانسه – انگلیسی و یا به گونه‌ای "فارسی‌شده" در همین دوره معاصر جا افتاده و با گوش و چشم علاقه‌مندان آشنا شده‌اند. دور ریختن یکباره ضبط پیشین و آشنایی‌زدایی، برای علاقه‌مندان غیرحرفه‌ای، گیج‌کننده و حتی برای پژوهشگران و دانشجویان و استادان هم ملال‌آور خواهد بود. تا جایی که می‌دانم دیگر ملتها، یعنی انگلیسی‌ها، فرانسوی‌ها و پیش از آنها رمی‌های لاتین‌زبان، هم نام‌های یونانی را با تغییراتی مناسب آوا و ساختار زبان خود، ضبط کرده‌اند. از این رو اصرار و افراط در به کارگیری حرفِ "س" در پایانِ نام‌های یونانی، را هم‌، آشنایی‌زدایی و چندگانگی در فارسی و به زیان زبانِ علمیِ فارسی می‌دانم و هم آوای آن را برای گوش ایرانی، ناخوشایند می‌بینم. نویسنده گرامی، در این افراط چنان جلو رفته که گاه نام‌های ایرانی را هم با ضبطِ یونانی آورده. نمونه‌اش، ارتبانوس (اردوان) عموی خشایارشا.[13] البته وسواس در به کارگیری تلفظ درستِ یونانیِ نامهای یونانیان کاملا موفق نبوده و نویسنده گرامی، نامهایی یونانی چون "آریان"[14]، "تب"[15] ، "المپیا"[16] و آنتی‌پاتر[17] را با همین صورتِ فرانسوی – انگلیسیِ فارسی‌شده به کاربرده که خلافِ روشِ حاکم بر کلیت اثر اوست.

در مجموع وجود نکات ذکر شده، خللی در سودمندی این کتاب به ویژه برای دانشجویان و پژوهشگران، وارد نساخته و این اثر قطعا، نویدبخش ظهور یک چهره جدید در هخامنشی‌شناسیِ ایران است.

 

فهرست ارجاعات



[1]  صفایی، یزدان. ۱۳۹۵. داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ. تهران: نشر همیشه، پیشین‌پژوه. 104 صص

[2] صفحه 10

[3] صفحه 43 سطر 9

[4] صفحه 63

[5] صفحه 45، سطر 6

[6] صفحه 53، سطر دوم پاورقی

[7] صفحه 32 سطر 6

[8] صفحه 38

[9] صفحه 22 سطر 2

[10] صفحه 23، سطر 11

[11] صفحه 38

[12] صفحه 48

[13] صفحه 53، پاورقی

[14] صفحه 10

[15] صفحه 37

[16] صفحه 34، سطر 9

[17] صفحه 39، سطر 2

 

 کتابشناسی

بریان، پیر، 1394. امپراتوری هخامنشی، ترجمه. فروغان، ناهید. تهران: انتشارات ماهی.

بریان، پیر، 1396، داریوش در سایه اسکندر، ترجمه. فروغان، ناهید. تهران: انتشارات ماهی.

صفایی، یزدان. ۱۳۹۵. داریوش سوم: آخرین شاه بزرگ. تهران: نشر همیشه، پیشین‌پژوه.

نائبیان، جلال و بهزاد مهدی‌زاده. 1392. آثار فرهنگی هخامنشیان در قفقاز جنوبی. پژوهش در تاریخ. پاییز 1392. شماره 12.

Briant, Pierre.2015. Darius in the Shadow of Alexander, Translated by Jane Marie Todd, Harvard University Press.

 

 

 

هویت شناسی شانزده امپراتوری اردوغانی - بهرام روشن ضمیر

بهرام روشن‌ضمیر- در نخستین روزهای سال 2015 در خبرها خواندیم که رجب‌طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه، نخستین بازدید خود از یک مهمان خارجی (محمود عباس) را در کاخ تازه‌ساز یک میلیارد دلاری‌اش (آک‌سارای) انجام داده است. او در این مراسم از یک آیین نوین هم پرده‌برداری کرد. آیینی که آن‌را اعلام وراثت دولت ترکیه از شانزده امپراتوری ترک تاریخی دانسته‌اند. شانزده سرباز تشریفات با جامه‌ها و جنگ افرازهایی که به فیلم‌های تخیلی می‌مانست، اردوغان را در این برنامه همراهی کردند.

 

منابع رسمی ترکیه هویت این شانزده امپراتوری را چنین گزارش کرده‌اند: 1-امپراتوری هون (در مغولستان)، 2-امپراتوری هون غربی و 3- امپراتوری هون اروپا، 4- امپراتوری هون سفید (هفتالیان افغانستان)، 5- ترکان آسمانی (گوک‌ترک در سیبری)، 6- آوار‌ها (در جنوب شرق اروپا)، 7- خزر‌ها، 8- اویغور‌ها (در شرق چین)، 9- قره‌خانیان (در آسیای میانه)، 10- غزنویان،11- سلجوقیان، 12- خوارزم‌شاهیان، 13- اردوی زرین (بخش شمالی و غربی امپراتوری مغول)، 14- امپراتوری تیموری (گورکانیان)، 15- گورکانیان هند و 16- امپراتوری عثمانی.

 اکنون نگاهی گذرا به این شانزده دولت خواهیم کرد: 

ادامه نوشته

My Documentary Film: The Cuneiform

Cyrus the Great

پارسی‌انجمن: روز آدینه (۲۱ آذرماه) در مرکز بینش نو، فیلم مستند «میخ‌واره» (درباره دبیره‌ی میخی)، تازه‌ترین ساخته‌ی «بهرام روشن‌ضمیر»، به نمایش درآمد.

این فیلم ۲۴ دقیقه‌ای به شناسایی و بررسی روند دگرگونی‌های خط‌های میخی در دوران باستان می‌پردازد و نیز نگاهی به کارها و دستاوردهای یک جوان همدانی به نام «سهیل دلشاد» دارد که استوانه بابلی کوروش بزرگ را، به همان گونه‌ی سنتی‌اش، می‌سازد.

بهرام روشن‌ضمیر پس از نمایش فیلم گفت که دغدغه‌ی همیشگی‌اش پل زدن میان دره‌ی ژرف سینما و ایرانشناسی بوده است.

گفتنی است که نخستین کار کارگردان میخ‌واره، مستند جشن‌های ایرانی بود که با روی‌آورش [= استقبال] فراوان فرهنگ‌دوستان در ایران و بیرون از ایران روبرو شد. به گفته روشن‌ضمیر، مستند شب یلدا، تاکنون از سوی ۳۰۰۰ تن دیده شده که برای چنین کاری، بسیار خوب است.

روشن‌ضمیر خط میخی را «غریب آشنا» خواند؛ چراکه وارون دیگر دبیره‌ها، همه مردم می‌توانند میخی را شناسایی کنند؛ ولی کمتر کسی آگاهی‌های درستی درباره این خط دارد. این فیلم با همکاری سهیل دلشاد، که ویژه‌کار [= متخصص] در خط و زبانهای باستانی است در همدان ساخته شده است.

روشن‌ضمیر، فیلم را به نسبت فیلمهای مستندی که هم‌اکنون در کشور ساخته می‌شوند، بسیار کم‌هزینه دانست و گفت که با کمتر از یک‌پنجم بودجه‌ی معمول کار کردیم؛ ولی با توجه به نبود سرمایه‌گذار و پشتیبان، در بازگرداندن همین مبلغ هم مشکل داریم.

به گفته‌ی کارگردان میخ‌واره، فیلم ادعای هنری ندارد؛ ولی امیدوار است در وجه ایرانشناسانه بتواند رسالت مستند، یعنی آموزش همگانی، را به دوش گیرد؛ چراکه آموزش ایرانشناسی از راه تصویری، در ایران پدیده‌ای نوین ا‌ست که زیاد به آن پرداخته نشده.

نخستین نقد از سوی یکی از منتقدان این بود که چرا به جای یک نفر، از چندین نفر و در واقع از همه ویژه‌کاران شناخته‌شده و کارکشته زبانهای باستانی بهره‌گیری نشده؟ همچنین پرسیده شد که چرا در فیلم، موسیقی به فراوانی به کار رفته است؟ روشن‌ضمیر نیز در پاسخ گفت که مستند، اثر انگشت و امضای سازنده را با خود دارد و به نسبت فیلم‌های داستانی بسیار شخصی‌تر و سلیقه‌ای‌تر است.

Roshanzamir

کارگردان میخ‌واره از محمدرضا اصلانی، مستندساز باتجربه ایرانی، بازگو کرد که اگر کسی مستندی بسازد که دیگری هم بتواند همان را بسازد، این فرد کار درستی نکرده که آن فیلم را ساخته. مستند باید به گونه‌ای باشد که اگر کسی دیگری بخواهد آن را بسازد، چیز دیگری بشود. روشن‌ضمیر گفت: «من می‌خواستم درباره «میخی» بسازم؛ ولی به مرور به «میخی‌نویس» نزدیک شدم. با این همه، فیلم، چهره‌نگار [=پرتره] نیست.»

نخستین کسی که پس از کارگردان، سخن گفت، «محمد علا»، استاد دانشگاه کالیفرنیا و تهیه‌کننده‌ی مستند، بود. او پس از شناساندن خود و فیلم‌هایی که تاکنون تهیه‌کنندگی کرده از مشکلات فراوان مستندسازی در ایران گلایه کرد. او در دنباله از کوشش‌های سهیل دلشاد و بهرام روشن‌ضمیر ستایش کرد و بایستگی همکاری و همراهی با جوانان کوشا را یادآور شد.

Jafari Dehaghi

پس از ایشان «جعفری دهقی»، استاد دانشگاه تهران در رشته فرهنگ و زبان‌های باستانی و رئیس بخش ایرانشناسی دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، گفت که من در فیلم هیچ ایراد دانشی ندیدم و به گمانم فیلم خویشکاری خود را که آشناسازی بیننده همگانی با دبیره‌ی میخی است به خوبی انجام داد. وی افزود: «سهیل دلشاد شاگرد من بوده و کارهای بسیار باارزشی انجام داده است.» جعفری ادامه داد: «ما در زمینه فیلم‌های آموزشی و مستند در زمینه‌ی شناسایی فرهنگ و تاریخ ایران تهی‌دستیم و امیدوارم چنین فیلمهای در دست ما باشد تا بتوانیم داشته‌های خود را هم به ایرانیان و هم به دیگران نشان دهیم.»

سپس «غلامرضا کرمیان»، استاد باستانشناسی دانشگاه آزاد تهران مرکز، پشت میز سخنرانی قرار گرفت. ایشان فضای فیلم را دلنشین دانست و افزود که سدها جوان ایرانی در سرتاسر ایران در کوشش‌اند؛ ولی در بیشتر زمانها کسی آنان را ارج نمی‌نهد. این باستانشناس ابراز امیدواری کرد تا کارهایی از این دست بیشتر انجام شوند.

در دنباله هم فیلمی به نمایش گذاشته شد که کاوش‌های باستانی در میدان ساسانیِ سیمره (برزقواله) را نمایش می‌داد. میدان باستانی سیمره با ۱۸ هکتار مساحت بسیار همسان با تیسفون در کشور عراق است.

در پایان نشست نیز به مناسبت روز آزادسازی آذربایجان از بند فرقه‌ی دست‌ساخته‌ی پیشه‌وری نوشته‌ی کوتاهی خوانده شد.

فهرست یادداشت ها و مقالات بهرام روشن ضمیر

یادداشت‌ها

 

زن‌ستیزی در شاهنامه (هفته‌نامه امرداد – اردیبهشت 1386) 

تاریخ خنیا و رامشگری در ایران (پژوهش‌های ایرانشناسی – خرداد 1386)

نقدی بر سریال چهل سرباز _ تحریف شاهنامه (روزنامک – تیر 1386) 

نقدی بر سریال چهل سرباز _ بخش ۲ : مصادره فردوسی! (روزنامک - امرداد 1386)

گندم‌های ما را آتش نزنید. (روزنامه شرق – تیر 1386) 

پیرامون سره‌نویسی (ایرانشهر – فروردین 1387) 

 نگاهی به رمان "فریدون سه پسر داشت"؛ نوشته‌ی عباس معروفی (ایرانشهر – بهمن 1387) 

خلیج فارس، همیشه فارس خواهد ماند (روزنامه مردمسالاری - اردیبهشت 87) 

گمشده در هزاره‌ها: درنگی بر مصاحبه‌ی شگفت‌آور دکتر پرویز رجبی (روزنامه اعتماد – آذر  1388) 

مکتب پرویز رجبی در تاریخ‌نگاری (ایرانشهر – بهمن 1388)

فلسفه سیاسی در تاریخ ایران باستان (هفته‌نامه امرداد – بهمن 1388) 

درباره‌ی فروردینگان (هفته‌نامه امرداد – فروردین 1389) 

تاثیر سینما بر ایرانشناسی (هفته‌نامه امرداد – شهریور 1389) 

پیش‌درآمدی بر هویت تاریخی ایران(هفته‌نامه امرداد – خرداد 1389) 

رمزگشایی تحولات دینی ایران با کمک گاهشماری باستانی (هفته نامه امرداد – مهر 1389)  

رمزگشایی تحولات دینی ایران با کمک گاهشماری باستانی 2 (هفته نامه امرداد – آبان 1389) 

سریال رم: رهیافتی نوین برای تاریخ باستان (ایرانشهر – اسفند 1389) 

معضل نامه‌های تاریخی جعلی (ماهنامه مدیریت ارتباطات – آذر 1389)  

بررسی گاهشماری باستانی ایران (سخنرانی در بنیاد جمشید – برساد – آبان 1389) 

پیرنیا، پیشگام تاریخ‌نویسی مدرن در ایران(روزنامه مردمسالاری – آذر 1389) 

کم‌رنگ‌کردن نوروز به بهانه‌ی وحدت! (هفته‌نامه امرداد – شهریور 1389) 

یادی از اسماعیل فصیح، رمان نویس بی‌ادعا (انجمن افراز – اردیبهشت 1390) 

یافته‌های نو درباره‌ی هخامنشیان  (سخنرانی در بنیاد جمشید، هفته نامه امرداد – اردیبهشت 1390) 

نگاهی به تاریخ هخامنشیان خرونینگن (سخنرانی در بنیاد جمشید، هفته نامه امرداد – اردیبهشت 1390) 

تاریخچه ایرانشناسی (سخنرانی در بنیاد جمشید، هفته نامه امرداد – خرداد 1390) 

پروژه نوین باستان‌زدایی کلید خورد – نقدی درباره آرای فضل‌الله موحد درباره جعلی بودن پارسه و پاسارگاد (ایرانشهر – خرداد 90)

مناظره با عباس سلیمی نمین، درباره‌ی مبدا تاریخ ایران (روزنامه قانون و تارنمای 'تاریخ ایرانی' – خرداد 1390)

دموکراسی کوروشی و معضل ایرانیان امروز (پژوهش‌های ایرانشناسی - آذر 1390 ) 

بی‌سوادی، بلای جان ملی‌گرایی (پژوهش‌های ایرانشناسی – آذر 1390) 

دیگان، یلدا، کریسمس، راز پیوند ملت‌ها (قانون – آذر 1390) 

فهرست مشهورترین کودتاهای تاریخ(پژوهش‌های ایرانشناسی – اسفند 1390) 

زناشویی با نزدیکان در ایران باستان (سخنرانی در بنیاد جمشید، هفته نامه امرداد – اسفند 1390) 

میرزا آقاخان کرمانی، پدر فلسفه تاریخ ایران (سخنرانی در بنیاد جمشید، هفته نامه امرداد – مهر 1391) 

حتما بزرگ بود که اینقدر با او می‌جنگید – یادداشتی درباره ویژه‌نامه همشهری جوان درباره کوروش (انجمن افراز – خرداد 1391) 

وقتی خونمان به جوش می‌آید! (پژوهش‌های ایرانشناسی – تیر 1391)   

نقدی بر دیدگاه دکتر هوشنگ طالع درباره 28 امرداد (پژوهش‌های ایرانشناسی – شهریور 1391)

     برنامه روهرباچر برای تجزیه ایران (ترجمه یادداشت دکتر تورج دریایی – ایرانشهر – آبان 1391) 

آرگو؛ پیوند نامیمون سیا و هالیوود ضد ایران (چاپ شده در روزنامه قانون – بهمن 91) 

نوروز در آيينه ايران‌‌زمين (روزنامه قانون – اسفند 1391) 

نام تاریخی ایران و ایرانیان (روزنامه قانون – فروردین 1392 ) 

جشن تیرگان (روزنامه قانون – تیر 1392) 

اسپارتاکوس علیه رم – یادداشتی درباره سریال اسپارتاکوس (روزنامه قانون – شهریور 1392) 

جشن مهرگان (روزنامه قانون – مهر 1392)

یلدا حریف این همه سختی شود مگر (روزنامه قانون – آذر 1392)

جشن سده، طلایه دار نوروز (روزنامه قانون – بهمن 1392)

پارس یا ایران؟ اشتباهی در ترجمه که به بدفهمی می انجامد (جام جم - اردیبهشت 93)

هویت شناسی شانزده امپراتوری اردوغانی (هفته نامه امرداد - بهمن 1393)

 

مقاله‌ها و میزگردها

1-     مزدک که بود و چه می‌گفت؟ (روزنامک – خرداد 1386)

2-     جشن زمستانه(سخنرانی در دانشکده فنی تهران – سایت ایرانشهر – آذر 1386)

3-    گاهشماری باستانی ایران، چارچوبی برای بازیابی جشنهای کهن آریایی (سخنرانی در دانشگاه الزهرا - سایت ایرانشهر - اسفند 1386) 

4-   رمزگشایی تحولات دینی با کمک گاهشماری باستانی(سخنرانی در بنیاد جمشید – سایت ایرانشهر - شهریور 1389) 

5-   تاریخچه ایرانشناسی – زنانگی شرق و مردانگی غرب (سخنرانی در بنیاد جمشید - سایت ایرانشهر – آبان 1389)

6-  نقد کتاب "تاریخ کوروش هخامنشی" اثر شروین وکیلی (سایت ایرانشهر – اردیبهشت 1390) 

7-   میزگرد نقد و بررسی کتاب "تاریخ هخامنشیان" دانشگاه خرونینگن (سایت ایرانشهر - اردیبهشت 1390) 

8-   نگاهی به باور تاریخی دینداران به نجات‌بخش (سایت ایرانشهر – تیر 1390) 

9-     نگاهی دیگر به سقوط ساسانیان – بررسی کتاب نشیبی دراز است پیش فراز (روزنامه قانون – امرداد 90)

10-میزگرد رابطه مشروطه و 28 امرداد (سایت ایرانشهر - امردادماه 1390) 

11-جایگاه زن در ایران ساسانی (سخنرانی در بنیادجمشید – کندوکاو ژورنال علمی تخصصی – مهر 1390 ) 

12-نوروز از دریچه دین (سایت ایرانشهر - اسفند 1390) 

13-مدارا یا تعصب دینی در دوره ساسانی (سخنرانی در بنیاد جمشید - سایت ایرانشهر - بهمن 1391) 

14-روحانیون و ساختار سیاسی ایران از اسلام تا قاجار (سایت ایرانشهر - بهمن 1391) 

15- سه حاشیه بر سنگ نوشته بیستون: هرودوت و پروپاگاندای داریوش، خویشاوندی داریوش با کورش و گئومات مغ با زرتشت (مجله فروهر - آذر و دی 1392)

 16- جشن سده; چیستان ابوریحان بیرونی (هفته نامه امرداد - بهمن 1392)

17- مغمای بیستون. گئومات یا بردیا؟ (مجله ایرانشهر اصفهان - آبان 1393)

18 - کوروش در آینه تاریخنگاران (مجله فروهر - پاییز 93)

 

 

 

بهرام روشن ضمیر، بهترین شخصیت میراث فرهنگی سال 92

بنیاد پاسارگاد، جایزه نوروز، و عنوان بهترین شخصیت میراث فرهنگی سال 1392 به آقای بهرام روشن ضمیر پیشکش کرد.

بنیاد پاسارگاد در آمریکا، این جایزه را همه ساله در سه رشته، میراث فرهنگی، هنر و محیط زیست به کوششگران ایرانی اهدا میکند.

ادامه نوشته

جشن سده، طلایه‌دار نوروز - بهرام روشن ضمیر

شب‌های سيه زلف مغان وش داری
درجـام طـرب باده ی دلکش داری
تو خود همه ساله سده‌ی خوش داری
ًتا زلف چليپـــا، رخ آتـش داری

(خاقانی شروانی)

چنانکه از نوشتارهای تاریخی بر می آید، پس از اسلام نیز، جشن سده تا پیش از یورش مغول، از بخارا تا اصفهان و از غزنه تا بغداد با شکوه فراوان برگزار میشده است.

وجود اشارات فراوان در آثار عربی و فارسی نشان از آن دارد که سده و نوروز و مهرگان سه جشن بزرگ ایرانی تا زمان یورش مغول بوده اند. سده گویا هیچ از نوروز کم نداشته که امام محمد غزالی بر خود میداند به هنگام فتوا بر حرام بودن این جشنهای ایرانی، از این دو جشن به عنوان نمونه یاد کند. در شاهنامه نیز جشن سده در بسیاری موارد همزاد و همنشین نوروز و مهرگان دانسته شده است.

ادامه نوشته

جشن سده; چیستان ابوریحان بیرونی

چاپ شده در دوهفته نامه ی" امرداد" 2 بهمن 1392

پیشگفتار

جشن‌های باستانی ایران را می‌توان به دو گروه بخش‌بندی کرد. جشن‌های ماهیانه و جشن‌های فصلی. جشن‌های ماهیانه هنگامی برگزار می‌شدند که نام روز و نام ماه برابر می‌شد. گروه دیگر جشن‌های فصلی بودند که مهم‌ترین آنان نوروز در آغاز بهار و یلدا یا چله در آغاز زمستان است. شاید مهم‌ترین دلیل فراموشی جشن‌های ماهیانه در میان ایرانیان و زنده ماندن جشن‌های فصلی، از میان رفتن فرهنگ به کارگیری نام روزها باشد. حال آنکه فرهنگ به کارگیری فصل‌های طبیعی ماندگار شد.

اکنون که چند دهه است ایرانیان به جشن‌های کهن خود ارزش می‌دهند و برخی خواهان زنده کردن آنانند. همواره این پرسش پیش می‌آید که زمان آن کی است؟ دلیل آن هم این است که گاه‌شمار کنونی ایران که در زمان مشروطیت برساخته شد و در زمان پهلوی رسمیت یافته با گاه‌شمار باستانی ایران از نظر شمار روزهای ماه‌ها، متفاوت است. در همه‌ی نوشتارهای کهن می‌خوانیم که گاه‌شمار ایرانی دربردارنده‌ی 12 ماه 30 روزه و پنج روز پنجه(اندرگاه) بوده که این پنج روز وابسته به هیچ ماهی نیستند.(آثارالباقیه، ص69)

ادامه نوشته